CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی
    Avanceret søgning
  • Log på
  • Tilmeld

  • Nattilstand
  • © 2026 CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی
    Om • Vejviser • Kontakt os • Udviklere • Fortrolighedspolitik • Vilkår for brug

    Vælg Sprog

  • Bengali
  • Chinese
  • Croatian
  • Danish
  • English
  • Farsi
  • Filipino
  • Hebrew
  • Hindi
  • Indonesian
  • Japanese
  • Korean
  • Persian
  • Swedish
  • Urdu
  • Vietnamese

Holde øje

Holde øje

Begivenheder

Gennemse begivenheder Mine begivenheder

Blog

Gennemse artikler

Marked

Seneste produkter

sider

Mine sider Synes godt om sider

Mere

Udforske Populære opslag Spil Jobs Tilbud
Holde øje Begivenheder Marked Blog Mine sider Se alt

Opdage indlæg

Posts

Brugere

sider

Gruppe

Blog

Marked

Begivenheder

Spil

Jobs

آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای  tilføjet nye billeder til انّ مع الصبر نصراً
7 år

روایت آیت‌الله خامنه‌ای از #حمله_شبانه‌_ساواک به منزل ایشان
این روایت به زبان عربی در کتاب «#انّ_مع_الصبر_نصراً » -خاطرات خودگفته‌ی رهبر انقلاب اسلامی از دوران #مبارزه_علیه_رژیم_پهلوی آمده است. این #کتاب توسط دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای همزمان با ایام دهه‌ی مبارک فجر انقلاب اسلامی منتشر شده و ترجمه‌ی فارسی آن نیز به زودی روانه‌ی بازار خواهد شد.
* در اواخر یکی از شبهای زمستان آن سال [۱۳۵۶] در خواب بودم که در زدند. از خواب بیدار شدم و طبق عادتم بدون اینکه بپرسم پشت در کیست، شخصاً برای باز کردن در رفتم. یک ساعت به اذان صبح مانده بود و افراد خانواده در اندرونی خوابیده بودند. در را که باز کردم، دیدم افرادی با مسلسل و هفت‌تیر ایستاده‌اند! به ذهنم گذشت که آنها عدّه‌ای چپی هستند و قصد تصفیه‌ی مرا دارند؛ چون در آن زمان آقای بهشتی به من اطّلاع داده بود که چپی‌ها دست به کشتار و تصفیه‌ی اسلامگراها زده‌اند، و از من خواسته بود که هشیار و مواظب باشم. چپی‌ها در کرمانشاه شبانه به منزل آقای موسوی قهدریجانی ریخته بودند، دست و پای او را بسته بودند و قصد کشتنش را داشتند که در یک حادثه‌ی غیرمنتظره توانسته بود بگریزد و از مرگ نجات یابد. این مسئله هنوز در ابهام است و برای روشن شدن آن اقدامی نکرده‌ایم. به محض آنکه چنین فکری به ذهنم آمد، فوری به بستن در اقدام کردم. آنها کوشیدند مانع بسته شدن در شوند، امّا ترس از مرگ به من قدرت بخشید و زورم بر آنها چربید و در را بستم. بعد به فکرم رسید که آنها ممکن است از دیوار بالا بروند یا از راه دیگری وارد خانه شوند. آنها با اسلحه‌ی خود شروع به کوبیدن به شیشه‌ی ضخیمی که روی در منزل بود، کردند و آن را شکستند. در همان حال که من به راهی برای نجات می‌اندیشیدم، یکی از آنها فریاد زد: «به نام قانون، در را باز کن». از این حرفشان فهمیدم که از مأموران ساواک هستند. خدا را شکر کردم که بر‌خلاف تصوّر من، آنها از چپی‌ها نیستند. به سمت در رفتم و در را باز کردم. شش نفری حمله کردند و در میان درِ بیرونی خانه و درِ محیط اندرونی، با خشونت و بیرحمی مرا به باد کتک گرفتند. در آن هنگام مصطفی که دوازده سال داشت، بیدار شده بود و از پشت شیشه‌ی نازکی که میان من و آنها حایل بود، با حیرت و شگفتی به صحنه‌ی کتک خوردن پدر مینگریست و فریاد میزد. ساواکیها بیرحمانه به کتک زدن من با مشت و لگد ادامه دادند و مخصوصاً با نوک کفش خود به ساق پای من ضربه میزدند. سپس به من دستبند زدند و دستور دادند جلو بیفتم و به سمت داخل منزل بروم. به آنها گفتم: این جوانمردی نیست که خانواده‌ام مرا دست‌بسته ببینند؛ دستبند را باز کنید. دستبند را باز کردند و وارد خانه شدم. دیدم همسرم دلشکسته و ناراحت است و چهار فرزندش هم در اطرافش برخی خواب و برخی بیدارند. کوچکترینشان «میثم» بود که دو ماه داشت. به آنها گفتم: نترسید، اینها مهمانند! مأموران ساواک به جست‌و‌جو و بازرسی خانه پرداختند و تا آشپزخانه و توالت را هم گشتند! همسرم اقدام جالبی کرد: وارد اتاقی شد که من مردم را در آن ملاقات میکردم. این اتاق دو در داشت؛ یکی به کتابخانه‌ام باز میشد، و دیگری به محیط اندرونی. همسرم اعلامیّه‌های محرمانه‌ای را که در اتاق بود، جمع کرد. و من نمیدانم چگونه متوجّه وجود این اعلامیّه‌ها در اتاق ملاقات شده بود و چگونه توانست بدون آنکه مأموران امنیّتی متوجّه شوند، وارد آن اتاق شود. حتّی من هم متوجّه این اقدامش نشدم، تا این که بعدها خودش به من گفت. او این اعلامیّه‌ها را جمع کرده بود و زیر فرش گذاشته بود تا ساواکیها آنها را پیدا نکنند. آنها وارد کتابخانه شدند، آن را وارسی کردند و مقدار زیادی از کتابها و نوشته‌ها و اوراق مرا برداشتند، که تعدادی از آن کتابهای من هنوز مفقود است.
یک ساعت یا بیشتر، تمام گوشه‌کنارها و سوراخ‌سمبه‌های خانه را گشتند، تا اینکه وقت نماز صبح فرا رسید. گفتم: میخواهم نماز بخوانم. یکی از آنها با من تا محلّ وضو آمد. وضو گرفتم و به کتابخانه برگشتم و آنجا نماز خواندم. بعد یکی از آنها هم نماز خواند. ولی بقیّه نماز نخواندند و به بازرسی خانه ادامه دادند. حتّی یک وجب از خانه را نکاویده نگذاشتند! به نظرم من از مادر مصطفی قدری غذا خواستم و بعد از او خواستم مجتبی و مسعود را که پس از بیدار شدن، دوباره به خواب رفته بودند، بیدار کند تا با آنها خداحافظی کنم. هنگام خدا‌حافظی به فرزندان گفته شد: پدرتان عازم سفر است. من گفتم لازم نیست دروغ گفته شود. و واقع امر را به بچه‌ها گفتم.

image
Synes godt om
Kommentar
Del
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 år

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل اول»

قسمت: دوازدهم

قم_تماس تلفنی

(تموم مردم دنیا ... منو میخونن دیوونه ... آره ما دیوونه هستیم ... بی خیال این زمونه ...)

سلام علیکم

سلام و رحمت الله. احوال شما آقا سید؟

تشکر! شما همون آقایی هستید که اون شب تا دم منزل خدمتتون بودیم؟

بله. ماشالله به این حافظه و تشخیص صدا. خوبین الحمدلله؟

به لطف شما که ممنوع الخروج شدم و باعث شدین دو تا مجلس اهل بیت که میخواستم برم، نشه و مشخصم نیست کی باید بره جلسه را اداره کنه؟

خدا بزرگه. مجلس، قطعا صاب مجلس داره و اگه صلاح باشه نمیذاره چراغ جلسش خاموش باشه.

البته اگه شما بذارین.

ما کی باشیم؟ خب چه خبر حاج آقا؟

تشکر. برای احوالپرسی تماس گرفتین؟

هم احوالپرسی و هم میخواستم یه سوال خدمتتون داشته باشم!

بفرمایید؟

شما خانمی به نام ... اجازه بدین ... آهان ... اینا ... خانم مهدیه فاخر میشناسید؟

لا اله الا الله!

بله؟

آقای عزیز! چرا تو زندگی خصوصی مردم تجسس میکنین؟ والا بالله حرامه! نکنید این کارا ... چه کار به ناموس مردم دارین؟

حاج آقای عزیز! لطفا جواب بنده را بدید! میشناسید یا نه؟

نه! از کجا بشناسم؟

ببین سید جان! چطوره نمیشناسیش اما لا اله الا الله و تجسس نکنید و حرام است؟ بالاخره میشناسید یا تجسس کنیم؟

منظورتون متوجه نمیشم!

اصلا بذار تلفنی نباشه و حضوری صحبت کنیم. فردا عصر چطوره؟

بد نیست. اما امروز ... آره امروز عصر هم فرصت دارم. شما قم هستین؟

بله!

من الان بیرون هستما. شما کجایید؟ ببینم اگه نزدیکید، یه جایی قرار بذاریم!

باشه. من اطراف حرمم.

منم همون دور و برام. میایید حرم؟

بله. تا یه ربع دیگه اونجا میبینمتون.

باشه. یاعلی آقا. یا علی.
....................................................................


داوود گفت: حساسش کردی که باهات قرار بذاره و ببینیش؟

گفتم: چاره ای گذاشته برام؟ وقتی موش و گربه بازی درمیاره، بذاره یه کاری کنم که اون بیفته دنبالمون و به جای فردا عصر، خودش بگه همین حالا میخوام ببینمت!

داوود گفت: خب پاشو برو دیگه! نمیرسیا.

گفتم: میرم حالا. بذار یه نیم ساعتی تو حرم دعا کنه و از خدا طلب عفو و رحمت کنه و یا ستار العیوب بگه. بعدش میرم سروقتش.
نیم ساعت بعدش تازه راه افتادم. وقتی رسیدم سر قرار، قشنگ دلهره و لرزش و یخ کردن دستاش را میفهمیدم. خودمو زدم به بی خیالی و ینی نفهمیدم که چه حالی داری الان؟

تا نشستیم، گفت: جان؟ درخدمتم!

گفتم: زیارت قبول! معلومه کجایی؟ حتما باید بیام هیئت و بعدش خفتت کنم که بتونیم دو تا کلمه با هم حرف بزنیم؟

سرشو انداخت پایین و آورد بالا. یه (زود باش برو سر اصل موضوع) خاصی تو نگاهش داشت موج میزد. اما من دوس داشتم اول، خوب کار روانی خودمو انجام بدم و بعدش برم سر اصل موضوع و نقشه ای که داشتم.

گفتم: چند وقته؟

گفت: چی چند وقته؟

گفتم: چند وقته دوباره افتادید تو فکر تجدید فراش؟

گفت: تجدید فراش کدومه؟ چرا پرونده سازی میکنی حاجی؟ برادر؟ این حرفا کدومه؟

گفتم: به خاطر همین (تجدید فراش کدومه برادر) اینقدر دست و پاتو گم کردی؟ بین شما و اون بنده خدا داره چی میگذره که الان اینجایی و به اسمش حساسی؟

با حالت جدی اما مملو از ترس گفت: چیز خاصی نیست. دوس داره طلبه بشه و سوال موال زیادی داشت، منم داشتم راهنماییش میکردم.

با یه کم اخم گفتم: آقا سید اون دوس داره طلبه بشه یا ... ببخشید ... جسارتا ... دوس داره همسر جدید شما باشه؟

دیگه داشتم صدای تپش قلبش میشنیدم که گفت: آقا این حرفا چیه؟ همسر جدید کدومه؟ من غلط بکنم دیگه دنبال همسر باشم. همین یکی از عراق و یکی از ایران بسمه دیگه! تو همینم که دارم مثل بلا نسبت موندم. چه برسه به سومی. اصلا بر هر سه خلیفه به ناحق لعنت!

هیچی نگفتم. فقط به چشماش زل زدم.

صدای خورد شدنش را شنیدم.

دیگه بیشتر صلاح نبود پیش برم.

ادامه ندادم.

فقط گفتم: ولش کن. فقط دقت کن و حواست جمع باشه و بدون که بقیه حواسشون خیلی جمع هست.

سر تکون داد و مثل اینایی که تازه از دهن شیر آزاد شده باشن، یه نفس کشید و آروم تر نشست.

گفتم: سید تو با کسی که نمیشناسیش احتمالا و یا شاید هم بشناسیش اما خیلی نمیشناسیش، تو عراق و اربعین و ... ارتباط گرفتی؟

گفت: من با خیلی ها ارتباط میگیرم. چجور ارتباطی؟
.

گفتم: نمیدونم. مثلا شاید ارتباط معنوی و یا یکی که خیلی قبولش داری و تو گروه چتتون هست و حتی حرفاش یه جورایی برای همتون حجت باشه!

گفت: برادر عیال اولم!

گفتم: همین پسر حاج آقا که رییس دفترش هم هست؟

گفت: آره

گفتم: نه ... ایشون نه! یکی دیگه! اون گروه ده نفره که تو تلگرام دارین . اونو میگم.

بازم هول شد. اما نه به اندازه اون ماجرای اخلاقی. گفت: همشون بچه های هیئتی و گل هستند. مال همه جان. از گرگان گرفته تا بوشهر

گفتم: نه . منظورم یکی هست که با شماره عراقی خودت کانکت میشه ها. همونو میگم.

رنگ از رخسارش پرید. ینی اگه بگم مثل گچ سفید شد، دروغ نگفتم.

گفت: آهان ... اونو میگین ... خیلی نمیشناسمش!

گفت: آباریک الله! ببین. سید جان. هر چی هستو همین حالا برام بگو. حتی اگه از حرم رفتیم بیرون و فکرش کردی و یه چیز دیگه یادت اومد، قبول نمیکنم. لطفا هر چی هست و بینتون هر چی میگذره و هر کاره ای که هست. بسم الله ...

گفت: اون ... والا ... چی بگم ...

(پایان فصل اول)

ادامه دارد...


#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

Synes godt om
Kommentar
Del
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 år

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل اول»

قسمت: یازدهم

پیشنهاد اون یارو فاواییه یه جوری بود. نمیدونم چرا به دلم نمینشست. زدن گوشی سید رضا و وسط هیئت و حساس شدنش و ... اصلا خوشم نمیومد. بنظرم میومد باید یه راهی داشته باشه که مجبور نشم این کارو بکنم.

خلاصه ... آره ... میگم حالا ...

قم_اداره مرکزی

رفتم پیش کارشناس فاوا و بعد از سلام و علیک های مرسوم، نشستیم سر یه میز که با هم گفتگو کنیم. داوود هم اومد و دیگه قرار شد جلسه را شروع کنیم.

کارشناس فاوا گفت: چی شد حاجی؟ زدی؟ آوردی؟

یه لبخند زدم و دست کردم تو جیب کتم و یه گوشی آوردم بیرون و گفتم: بفرمایید!

با تعجب و لبخند گفت: آفرین! بالاخره شمایین دیگه! اگه میگفتم سر بریدشم بیارید، میاوردین!

گفتم: لطفا چک کنین و چیزایی که به سیستمون فرستادم را دربیارین و الگوی درختی ارتباطاتش و... تا ببینیم چی به چیه؟ فقط جسارتا ما زیاد وقت نداریم. بیشتر از دو سه ساعت نشه.

گفت: چرا؟

فقط نگاش کردم.

یه کم خجل شد و گفت: آهان. ببخشید. چشم.

خدافظی کردیم و باداوود زدیم بیرون.

همین جوری که راه میرفتیم داوود بهم گفت: محمد تو واقعا دیشب رفتی هیئت و گوشی آسید رضا را زدی؟

گفتم: بنظرت من جیب زنم؟ شکل جیب زنام؟

گفت: والا چی عرض کنم؟ دیگه اون گوشیو که از تو لپ لپ پیدا نکرده بودی؟ غول چراغ جادو هم که نداری!

گفتم: گوشی آسید رضا نبود.

گفت: جان؟

گفتم: والا . بچه شدی مگه؟ دیشب رفتم هیئت اما گوشیشو نزدم. تو خطش دست بردم و یه کد بهش دادم و به خط و گوشی که مال اداره بود و با خودم برده بودم کانکت کردم. همین.

گفت: آورین آورین! بعد اون وقت اگه همین حالا فهمید و نشستِ خطتو غیر فعال کرد و انداختت بیرون چی؟

گفتم: تا خدا نخواد، نمیفهمه. آیه «وَجَعلنا ...» گذاشتن برای همین موقع ها.

گفت: حالا اگه ...

حرفشو قطع کردم و گفتم: میشه ته دلمو خالی تر نکنی؟ پس فکر کردی چرا گفتم دو سه ساعته جوابمو بدن؟ واسه همین چیزا بود. خطی که بهش کانکت کردم، خارجیه. اما کافی نیست. خودمم میدونم. به جای این حرفا دعا کن.

دیگه چیزی نگفت.

رفتم نشستم پشت سیستمم. میتونم نگرانی و دلشورمو کنترل کنم اما اون لحظه ...

اصلا اجازه بدید یه اعترافی که سرِ پروژه پریا کردم، اینجا هم بگم: من همیشه تو قم هول میشم. قم برای من شهر پروژه و پرونده و متهم و این حرفا نیست. به خاطر همین، از ته دلم دوس داشتم آسید رضا خیط نشه. دوس داشتم پوشش نباشه. دوس داشتم کسی پشت سرش قایم نشده باشه و فقط یه کله خراب باشه که بزرگترین دعواش همین حرفای داغ هیئتی باشه. دوس نداشتم مجبور بشم و قلمو بردارم و براش بنویسم آنچه که باید بنویسم.

پیش میاد. آدم بعضی وقتا دوس داره متهمش رو دست بزنه. زرنگ تر از خودش باشه. فقط اتهام باشه و به اثبات جرم نرسه. و یا اگر هم مجرم هست، خیلی تعمدی تو کارش نباشه. بشه یه جوری کمکش کرد و ...

تو همین فکرا بودم که تلفنم زنگ خورد. دلم ریخت پایین. بچه های فاوا بودند. گفتند: حاجی خطش کنترله و دست خودمونه. اگه حتی فهمید و شما را هم از نشست فعالش حذف کرد، بازم درخدمتشیم.

گفتم: بسیار خوب! چیز میز چی داره؟

گفت: حرف برای گفتن بسیار داره. آنالیزش کنم؟

با دلسردی گفتم: نه. شما فقط شجره ارتباطیش را در بیار. بقیش خودم انجام میدم.

افکارم داشت پاره میشد و بنظرم داشتم به چیزایی که دوس نداشتم داشته باشه، میرسیدم. اما خب ... تکلیفم ایجاب میکرد که آنالیزش کنم.

حرف زیادی نمیشه از آنالیزش گفت و بعضیاش هم خودتون در طول قسمت های بعد خواهید فهمید. اما ...

یه فکری به ذهنم رسید. نباید اجازه میدادم فردا شبش ...

ادامه دارد ...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

Synes godt om
Kommentar
Del
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای  tilføjet nye billeder til دیدار فرماندهان ارتش
7 år

#سخن_نگاشت | دیدار فرماندهان و کارکنان نیروی هوایی ارتش
به‌مناسبت سالروز بیعت تاریخی همافران ارتش با حضرت امام خمینی رحمه‌الله‌ در نوزدهم بهمن‌ماه ۱۳۵۷، فرماندهان، خلبانان و جمعی از اعضای نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، صبح امروز (جمعه) با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای؛ فرمانده کل قوا دیدار کردند.

image
image
image
image
image
Synes godt om
Kommentar
Del
جنگاوری
جنگاوری  tilføjet nye billeder til رونمایی موشک دزفول
7 år

موشک «دزفول» با برد ۱۰۰۰ کیلومتر رونمایی شد
در مراسمی با حضور سرلشکر جعفری در #کارخانه_زیرزمینی #تولید_موشک_های_بالستیک #نیروی_هوافضای_سپاه، از موشک بالستیک هوشمند زمین به زمین دزفول رونمایی شد.
در مراسمی که امروز (پنج شنبه ۱۸ بهمن ) با حضور سردار سرلشکر پاسدار محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و سردار سرتیپ پاسدار امیرعلی حاجی زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه برگزار شد ، موشک بالستیک هوشمند زمین به زمین دزفول در کارخانه زیرزمینی تولید موشک های بالستیک سپاه رونمایی شد.
فرمانده نیروی هوافضای سپاه نیز در این مراسم امنیت ملت ایران را خط قرمز نیروهای مسلح برشمرد و اظهار کرد: با وجود توطئه ها و تهدیدات دشمن علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ، طبیعی است که ما نیز به حرکت خود ادامه دهیم و امروز به پاس پایداری و مقاومت خوزستانی های غیور ،به ویژه مردم قهرمان و مقاوم دزفول در دفاع مقدس ، از موشک هوشمند زمین به زمین "دزفول "رونمایی کردیم که آخرین دستاورد و محصول حوزه تحقیقات نیروی هوافضای سپاه است.
وی با تاکید بر اینکه حرکت ما در حوزه موشک‌های زمین به زمین دائمی است ،با برشماری ویژگی‌های موشک هوشمند دزفول اظهار کرد : این دستاورد مهم به لحاظ ابعاد و اندازه به هندسه موشک ذوالفقار بسیار نزدیک می باشد ؛ موشک ذوالفقار ۷۰۰ کیلومتر برد دارد ، اما موشک دزفول هزار کیلومتر برد داشته و افزایش ۳۰۰ کیلومتری برد آن به واسطه به‌کارگیری فناوری‌های جدید در این محصول دفاعی است ، قدرت انهدام و تخریب این موشک نیز به دلیل نوع موادی که در سر جنگی آن به کارگیری شده، دو برابر موشک ذوالفقار است.
سردار حاجی زاده کارخانجات ساخت موشک را امکانی گرانبها و حیاتی برشمرد واظهار کرد: جمهوری اسلامی ایران شروع کننده هیچ جنگی نیست، اما قرار هم نیست در برابر دشمنان غافلگیر شویم ، از این رو هم امکانات عملیاتی و هم کارخانجات تولیدی خود را در اعماق زمین و به صورت محرمانه تعبیه کرده ایم تا از دسترسی دشمنان دور بماند.
سردار حاجی زاده در پایان تأکید کرد: صحبت کردن از محدود سازی #توان_موشکی نه تنها ما را در پیگیری اهدافمان متوقف نخواهد کرد، بلکه ترغیب می شویم که این توان بازدارنده را توسعه دهیم.
#موشک_دزفول

image
image
Synes godt om
Kommentar
Del
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای  tilføjet nye billeder til سومین شب فاطمیه 1440
7 år

سومین شب عزاداری #فاطمیه_۱۴۴۰ در حسینیه امام خمینی
سومین شب از مراسم عزاداری ایام شهادت امّ ابیها حضرت فاطمه‌زهرا سلام‌الله‌علیها با حضور حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی، جمعی از مسئولان و هزاران نفر از قشرهای مختلف مردم در #حسینیه_امام_خمینی رحمه‌الله در حال برگزاری است.

image
image
image
image
+3
Synes godt om
Kommentar
Del
Sargarmi
Sargarmi
7 år

دیگران را ببخش
و خود را رها کن
اگر کینه ای در دل نداشته باشی
سبکتر خواهی بود
هیچ پرنده ای
با بار سنگین اوج نخواهد گرفت

image
Synes godt om
Kommentar
Del
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 år

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل اول»

قسمت: دهم

قم _ خیابان صفاییه _ پشت ترافیک

با داوود نشسته بودیم تو ماشین و اون داشت رانندگی میکرد. گفتم بیا یه مرور کنیم ببینیم کجاییم و چی داریم.

گفت: بسم الله!

گفتم: ما اولا باید هفت هشت ده تا پسر نوح را پیدا کنیم و اطلاعاتشون را ثبت کنیم. ثانیا سر از این جلسه مشترک فاطمیه و اعضاش دربیاریم. ثالثا یه ساز و کار مناسب برای ثبت اطلاعات و شناسایی مبلغان خارجی به کشور باشیم و به حوزه و بقیه مراکز فرهنگی اطلاع بدیم و روشنگری کنیم که حواسشون باشه و یه بانک جامع از مبلغان وارداتی پیشنهاد بدیم.

داوود گفت: داریم. چون بالاخره ما که تازه با این جور مسائل مواجه نشدیم. اما فکر کنم به روز نباشه.

گفتم: خب همین دیگه. باید به روز باشه. رابعا ...

گفت: لابد رابعا آسید رضا. آره؟

گفتم: آره. آخه مشکلم با سید رضا شد سه تا: یکی این که شده محور! همه جا هستش و هر جا میریم، یهو سر و کلش پیدا میشه. یکی هم دارن تبدیلش میکنن به چهره بین المللی. و آخریش هم که برام شده دِقّ دل، اکانت فعالش هست که دست خودش نبوده اما ادامه کارا و ماموریتهای خودشو دنبال میکنه!

داوود گفت: خب اگه اینطوری باشه، ما با ده تا پسر نوح مواجه نیستیم. یکی دیگم هست!

با حرص گفتم: همین‌. همین. یکی هست که حتی سید رضایی که قراره چهره بین المللیش کنن، شده پوشش و پشت اکانت سید رضا قایم شده!

داوود گفت: کاش معما بود که با هوش و نبوغت حلش میکردیم. بدِ ماجرا اینجاست که آدمه. باید کشفش کنیم. راستی حاجی، تو دقیقا قم چی میخوای؟ خودت درخواست قم دادی؟

گفتم: نه جانم. من از بعد از پروژه پریا دیگه قم نیومده بودم و پرونده ای در قم نداشتم.

گفت: پس چی؟ ینی منظورم اینه که اگه طبقه بندی نیست، جالبه برام بدونم اینجا چیکار میکنی و چرا بعد از دو سال، یهو اومدی قم!

یه لبخندی زدم و گفتم: ای بابا. بزرگواری. خب یه پرونده دستم بود که به خاطر اینکه اسم اهل بیت توش بود، با احتیاط و پاورچین قدم برمیداشتم. تا رسیدم به اینجا و سید رضا.

داوود با تعجب گفت: ینی سید رضا طرفای شیراز هم مسئله داشته؟

گفتم: خودش نه. مفصله. باشه به وقتش.

گفت: باشه. حالا برنامت چیه؟

گفتم: من یه چیزی میگم، لطفا دقیق گوش بده و نظرتو بگو ببینم.

گفت: بسم الله

گفتم: ببین. سید رضا که فرداشب داره میره کویت. میدیم دست بچه های اونور هواشو داشته باشن و چِکش کنن. اما الان مسئله اول ما دیگه آسید رضا نیست. بلکه مسئله، اون یارویی هست که داره قایم موشک درمیاره. درسته؟

گفت: دقیقا. سید رضا همه کاره نیست. بنظر منم تا همین جا مصرف داشت و میشه از اولویت خارجش کرد.

گفتم: حساس نیستما اما بنظرت بسپارمش دست خدای مهربون؟

لبخندی زد و گفت: آره حاجی جان. شک نکن. این وزنه را از پای ذهنت بکن بنداز پایین تا بریم بالاتر سیر کنیم.

گفتم: درسته. این درسته. بسیار خوب. لطفا مرکزو بگیر و بگو دو سه تا از کارشناسان فاوا برای امروز یه جلسه بذاریم.

ارتباط گرفت و جلسه گذاشتیم و قرار شد مستقیم بریم.

رفتیم جلسه و قرار شد طرح مسئله کنیم و دنبال یه راه حل خوب بگردیم.

من شروع کردم:

آقا بسم الله الرحمن الرحیم
آقا ما با یه کیس فوق حرفه ای مواجهیم که پشت یه بابایی قایم شده و حسابی داره ازش سواستفاده میکنه. بیانشون کپی هم. گرمی و ارتباطشون کپی هم. خلاصه قاعده انطباق شخصیتی حسابی رعایت شده.

یکی از بچه های فاوا گفت: یقین دارین؟

گفتم: بله. خیالتون راحت.

گفت: باشه. بفرمایید. ادامش.

گفتم: مدتی که چتر اطلاعاتی رو شخصیت و زار و زندگیش زدیم، به چیز مشکوکی برخورد نکردیم. بخاطر همین فهمیدیم که اون بابا یا همون شخص یازدهم با سید رضا ارتباط نداره. فقط گاهی حرفاش را از طریق اکانت سید رضا میزنه. حرفایی که بوی فتنه میده و یه سری گردهمایی های بزرگ به اسم مذهب و وحدت سینه زن ها هستش.

یکی از کارشناسا گفت: نت از چی میگیرن؟

گفتم: ظاهرا از ماهواره. نمیتونیم به این راحتی رهگیری کنیم.

گفت: پس فقط میشه اکانت را غیر فعال کرد. ینی شاید بشه.

گفتم: که چی بشه؟ دوس داری اون عامل بیگانه را هوشیارترش بکنیم تا بدونه دنبالشیم؟ اگه بفهمه که اکانتش غیر فعاله، دردسرمون بیشتر میشه.

گفت: پس لطفا گوشیشو بزنید و بیارید تا بگم کیه و چیه؟ البته با عرض معذرت که اینجوری رک و سریع گفتم.

گفتم: گوشی کی؟! سید رضا؟!

گفت: راحت ترین راهش که بشه به یه چیزایی برسیم همینه. ای چه بسا حرفای زیادی برای گفتن داشته باشه.

در حالی که تو فکر بودم ولی داشت گوشه چشمم مثل تو فیلم ها برق میزد، گفتم: میشه. امشب هیئت دارن. ببینم چیکار میشه کرد؟

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

Synes godt om
Kommentar
Del
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
7 år

#معرفی_کتاب خاطرات رهبر انقلاب توسط #سیدحسن_نصرالله
حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدحسن نصرالله #دبیرکل_حزب_الله_لبنان، دقایقی پیش در مراسم جشن ۴۰ سالگی انقلاب در مجمع سیدالشهدا(ع) ضاحیه‌ی جنوبی بیروت، به معرفی کتاب خاطرات مبارزات رهبر انقلاب از زبان خودشان که به عربی گفته شده است، پرداخت.
* وی گفت در پایان سخنرانی خود گفت:
«اکنون دوست دارم توجه شرکت‌کنندگان در این مراسم را به وجود کتابی تحت عنوان «ان مع الصبر نصرا» جلب کنم. این کتاب شامل روایت‌هایی است که به طور مستقیم توسط امام خامنه‌ای و به زبان عربی نقل شده است. در این کتاب می‌توان با زبان عربی امام خامنه‌ای به خوبی آشنا شد؛ زبانی که زیباتر، بلیغ‌تر و رساتر از زبان بسیاری از کسانی است که خود را رهبران جهان عرب می‌دانند. ایشان در این کتاب خاطرات خود از زمان کودکی تا پیروزی انقلاب اسلامی را به زبان عربی نقل کرده‌اند. البته در این کتاب سخنی از مراحل مابعد از پیروزی انقلاب اسلامی به میان نیامده است. ایشان، این خاطرات را با یک زبان عربیِ زیبا و بدیع، روایت کرده‌اند.
من پیشتر با رهبر انقلاب دیدار کرده و با ایشان به زبان عربی سخن گفته بودم و از نوع سخن گفتن ایشان به زبان عربی آگاه بودم؛ کما اینکه تدریس‌های ایشان به زبان عربی را نیز پیشتر شنیده بودم. اما زمانی که کتاب «#انّ_مع_الصبر_نصراً » را خواندم، از بلاغت، طراوت، زیبایی و متانت در زبان عربی ایشان غافلگیر شدم. این ویژگی‌ها به ویژه در مقدمه کتاب نمایان‌تر است؛ مقدمه‌ای که رهبر انقلاب آن را با دست چپ و به زبان عربی نگاشته‌اند.

امیدوارم که این #کتاب را مطالعه کنید و مورد توجه همگی شما قرار گیرد، چراکه رهبر انقلاب از رهگذر نگارش این کتاب قصد دارند با زبان خودِ جوانان و ملت‌های جهان عرب، با آن‌ها سخن بگویند. این کتاب همانطور که در ابتدا گفتم، مشتمل بر تجربه‌ها و خاطرات شخصی امام خامنه‌ای از فداکاری‌های بزرگ، مظلومیت‌ها و درد و رنج‌های فراوانی است که ایشان و بسیاری از یاران امام خمینی رحمه‌الله درجریان فعالیت‌های انقلابی متحمل شدند. لذا این کتاب، کتابی مهم و مبارک است.»

image
Synes godt om
Kommentar
Del
Amin Khozaei
Amin Khozaei
7 år

من که از نسخه جدید سایت لذت بردم. مرسی از ادمین

Synes godt om
Kommentar
Del
Showing 75 out of 89
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89

Rediger tilbud

Tilføj niveau








Vælg et billede
Slet dit niveau
Er du sikker på, at du vil slette dette niveau?

Anmeldelser

For at sælge dit indhold og dine indlæg, start med at oprette et par pakker. Indtægtsgenerering

Betal med tegnebog

Betalingsadvarsel

Du er ved at købe varerne, vil du fortsætte?

Anmod om tilbagebetaling