CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی
    جستجوی پیشرفته
  • ورود
  • ثبت نام

  • حالت شب
  • © 2026 CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی
    درباره • Directory • تماس با ما • توسعه دهندگان • قوانین حریم خصوصی • قوانین

    انتخاب زبان

  • Bengali
  • Chinese
  • Croatian
  • Danish
  • English
  • Farsi
  • Filipino
  • Hebrew
  • Hindi
  • Indonesian
  • Japanese
  • Korean
  • Persian
  • Swedish
  • Urdu
  • Vietnamese

Watch

Watch

رخداد‌ها

Browse Events رخداد‌های من

بلاگ

Browse articles

فروشگاه

آخرین محصولات

صفحات

صفحات من Liked Pages

بیشتر

کاوش پست‌های پرطرفدار بازی‌ها Jobs Offers
Watch رخداد‌ها فروشگاه بلاگ صفحات من مشاهده همه

پیدا کردن پست‌ها

Posts

کاربران

صفحات

گروه

بلاگ

فروشگاه

رخداد‌ها

بازی‌ها

Jobs

داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 yrs

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: بیست و یکم

قم _ دو روز بعد _ چارمردون

رسیدم و رفتم تو ماشینی که بچه ها مستقر بودند. سلام و علیکی کردیم و ازشون خلاصه وضعیت خواستم.

حیدر گفت: حاجی داستان اینجا خیلی جدیه‌. اصلن یه وضعیه که نگو. در طول ۴۸ ساعت گذشته، حداقل بیست مورد بودن که اومدن و رفتن. اما اون زنی که اون روز قصد جون آسید رضا کرده بود هنوز تو خونه است.

گفتم: از کجا اینقدر مطمئنی؟

گفت: آخه در دیگه ای نداره و هر چی هست، همینه.

گفتم: توضیح بده برام چه مدل آدمایی آمد و شد میکنند؟

گفت: اکثرا خانمن و همشون چادری نوع ب. ( ساده تر و بهترش اینه که بگم چادری و جذاب. با انواع آرایش و جذابیت هایی که اگه مانتویی بودند، اینقدر به چشم مذهبیا نمیومدند. اصطلاحا #چادری_بی_حجاب)

گفتم: کسی هم شناسایی کردین؟

گفت: حدودا شیش هفت نفرشون. که ۵ تاش مطلقه و مجرد هستند و دو نفرشون هم شوهردار بودند.

گفتم: راستی گفتی اکثرشون خانم هستند. ینی چی؟ مگه مرد هم به اینجا رفت و آمد داره؟

گفت: اتفاقا به خاطر همین گفتم تشریف بیارید اینجا که تا دیر نشده یه فکری بکنیم!

گفتم: ینی چی؟ چی شده مگه؟

گفت: کُلّش سه چهار نفر مرد بیشتر به اینجا رفت و آمد نداره که البته ...

سکوت کرد و به چشمام زل زد!

با تعجب گفتم: که چی؟ چت شد؟

گفت: که متاسفانه هر چهار نفرشون یا مداح اند یا میون دارن یا هیئت دارن و جلسات سنگین با مخارج بالا میگیرن! ینی شغلهای دیگه ای دارند اما بیشتر به این مداحی و میون دار و هیئت داری معروفند!

گفتم: خب اینکه چیز جدیدی نیست. حیدر چی شده؟

وقتی دیدم معذّبه ، گفتم: چرا دوس نداری چیزیو که میدونی و دیدی اما دوس نداشتی ببینی رو به زبون بیاری؟! بگو دیگه!

اسم یه مداح آورد که ............ خیلی تعجب کردم و حرفی برای گفتن نداشتم.

گفتم: مطمئنی که خودش بود؟ شاید اینجا کلاس مداحی داره و یا جلساتی برای اینا داره!

حیدر با تلخی بهم گفت: حاجی الان مثلا داری کار برادر مومنت را حمل بر صحت میکنی؟ حاجی داشتیم؟ من میگم اینجا شده مکان! بعد شما دلت ... ؟!

ناراحت بودم. حوصله این همه تلخی نداشتم. گفتم: نمیدونم. خب الان چیکار میکنین؟

گفت: حقیتشو بخواید از امشب قراره یه عده ای از همینا برن تهران؟

گفتم: چه خبره؟

گفت: دقیق نمیدونم. میگن مهمونیه. همشون هم قراره تریپ مشکی و ...

گفتم: آدرسی از پارتی تهرانشون نداری؟

گفت: ظاهرا خودشونم خبر ندارن و منتظر تماس پرستو هستن.

گفتم: پرستو ؟

گفت: آره. نمیدونم کیه؟ فقط هم یکبار با اینا تماس داشته و بنظر میرسه خیلی ازش حساب میبرن!

رفتم پشت خط داوود و گفتم: داوود امشب برو تهران ببین چه خبره؟ حدس میزنم حداقل ده شب مجبور بشی بمونی. کارای حکم و ماموریتتو هماهنگ کن.

داوود گفت: چشم. فقط دو تا مطلب میمونه که بعدا عرض میکنم.

همون لحظه آسید رضا پیام داد و نوشت: حاجی میبینی داره چیکار میکنه؟

فورا وصل شدم و یه نگا انداختم. دیدم خرابتر از اونیه که بشه توصیفش کرد. اسم بیس سی نفر آخوند (که حداقل ۴ نفرش از کویت و بحرین بود) داشت به هیئات مختلف معرفی میکرد! ینی لیست سخنران ها را دقیقه نود، ینی همون روزی که شبش مراسم دارن عوض کرده بود!

اکثر اون نه نفر از هیئت دارهای بزرگ و بقیه هیئاتشون در سراسر کشور موافق بودند اما دغدغه این داشتند که شاید اون آخوندها تا شب نرسن به شهر و هیئاتشون و جلسه خراب بشه!

جوابی که برای همشون نوشت، جالب، دردناک، حساب شده و خبر از یک برنامه از پیش تعیین شده بود: *نگران نباشید. اونا سر ساعت تعیین شده در بنرهاتون، میرن منبر.*

به آسید رضا پیام دادم و نوشتم: نگفتم صبر کن؟! ما اینا را بهتر از خودشون میشناسیم. اینا تا دقیقه نود و یک معلوم نیست برنامشون چیه؟ بخاطر همین اگر صبر نکرده بودی، همه چیز بهم میخورد و این لیست سی نفره هم به دست ما نمی افتاد! بازم صبورتر باش و قول بده بدون هماهنگی دست به کاری نزنی.

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

پسند
پاسخ
اشتراک
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 yrs

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: بیستم

قم _ خانه امن

در حین صحبت کردن آسید رضا با عمار، رفتم رو خط حیدر و اعلام وضعیت خواستم.

گفت: بنظر حرفه ای میاد. چون بیش از سه چهار ساعت هست که داره فاز عوض میکنه و میچرخونتمون.

گفتم: نکنه چند نفرن و چشم بندی میکنن و سر پیچ ها و... جاشون عوض بکنند!

گفت: نه حاجی. خیالت تخت. هیکل و سایه و سرعت و ... میگه خودشه. تا حالا سه بار ماشین گرفته و اکثرش هم راه رفته. دارمش.

گفتم: تکرار مسیر هم داشته؟

گفت: یکی دو بار. طرفای نیروگاه. البته اولش. پل نیروگاه.

گفتم: مسیرخور تاکسیاش اونجاست. فکر نکنم اون وری باشه.

گفت: حاجی حتی به بار یه جا نایستاد و تو اتوبوس واحد و تاکسی هم چادر و پوشیش مرتب نکرد که بشه دو سه ثانیه اهراز چهره و هویتش کرد.

گفتم: صداش زنونه بود وگرنه احتمال مرد بودن رفتاراش بیشتره. بی خیال. بالاخره هر پرنده ای یه لونه ای داره. بالاخره میشینه یه جا. حواستون جمع باشه.

گفت: چشم. جا داره از همین تریبون یه خسته نباشید عرض کنم به دوستان زحمتکش سایه!

گفتم: ببند لطفا !

گفت: بازم چشم. یاحیدر

تو فکر سید بودم. خیلی دوس داشتم بدونم عمار داره بهش چی میگه. چون بعد از پرونده دخترش، حتی نشد یه بار بشینیم با هم درددل کنیم و بِهِم بگه چی بهش گذشت. به قول خانمم: من بی رحمم اما شُغلم از خودم بی رحمتره!

تا اینکه بعد از حدود نیم ساعت، آسید رضا اومد بیرون. معلوم بود خیلی گریه کرده و آبروش براش خیلی مهمه. اما حرفی زد که فهمیدم اشتباه میکنم و اون الان درگیر یه چیز دیگه است. با همون حالت ناراحتی بهم گفت: حاجی از این دارم نابود میشم که نکنه به خاطر اشتباه و بی دقتی من و سواستفاده اون از اکانت من، کسی گمراه بشه و یا خدایی نکرده آسیبی به مردم بی گناه برسه!

گریه امونش نداد. راه میرفت و اشک میریخت و همش نگا به گوشیش میکرد. مشخص بود که عمار در طول اون نیم ساعت، خیلی بهتر از من تونسته اصل جهان بینی و دغدغه هاشو عوض کنه. اون دیگه نگران خودش و حتی آبروی خودش نبود. میترسید مشغول الذمه سینه زن و گریه کن حضرت زهرا بشه.

بهش گفتم: آروم باش. ما اینجاییم که نذاریم همین اتفاق بیفته. من این همه راه را بو نکشیدم و از شیراز الان اینجا نیستم که دو تا سرپنجه بزنم و کله پا کنم و گزارش بدم و برم. من به کمتر از سرپل اصلی این داستان توی قم راضی نیستم. حال و ناراحتی تو رو میفهمم. اما چاره ای نیست. اصول حرفه ای ما اقتضا میکنه گاهی سکوت کنیم و گاهی بریزیم وسط گود. الان باید صبر کنیم. ما فقط تونستیم کاری کنیم که بیان سر وقتت. اما داداشی! اونی که الان بچه ها ردشو زدند و مثل عقاب دور و برش دارن میچرخن، متاسفانه اونی نیست که داره به جای تو پیام میده. چون این داره سه چهار ساعت راه میره و ماشین عوض میکنه اما اون تا الان حداقل دویست تا پیام داده! همشم پیامایی که تمرکز بالایی میخواد و اصطلاحا داره سازمان دهی میکنه.

سید جان! قربون دل خودت و جدّ غریبت بشم، صبر صبر صبر! اصلا پاشو مهیای هیئت بشو. خودمم باهات میام. پاشو کاکا. پاشو عزیزدلم. پاشو که هممون نیاز ......

که یهو حیدر اومد پشت خط ...

گفت: حاجی پرستو نشست!

گفتم: خیره انشاءالله. کجا به سلامتی؟

گفت: کلا با چارمردون داستان داریم.

گفتم: عجب! بسیار خوب. مشخصات و مختصات خونه و صاحبان و مراودات و کلا همه دل و جیگر ساختمون و اهالی و خطوط تلفن و... بسم الله ... ببینم چیکار میکنیا.

خب دیگه لازم نیست خیلی بازش کنم که چطوری و اینا ... اما آمار منزل، خیلی حرفها برای گفتن داشت. ما دو سه روز زمان میخواستیم تا بهتر ته و توی ماجرا و مکان را دربیاریم. اگه الان بگم، از دهن میفته و اصل داستان لو میره.

پس بذارین فعلا بگم اون شب هیئت چی گذشت تا دل شما را هم خونی و روضه ای کنم تا بعد...

اون شب من یه ته بندی کردم اما سید هیچی نخورد و حتی از سر سجادش هم پانشد. اصرارش نکردم. گذاشتم تو خودش باشه.

خودم ماشینو برداشتم و با آسید رضا رفتیم منزلشون که اهل بیتش برداره و بریم هیئت.

منتظرشون بودم تا بیان پایین. سید و یکی از خانوماش و دخترش باهاش بود و اومدن سوار شدند. برام سوال شد که پس اون یکی بنده خدا ...؟!

گفت: بریم. ناخوشه. خونه موند!

عجب! باشه. ماشینو روشن کردم و رفتیم. همینجوری که تو راه بودیم، سید آروم دم گرفته بود و با خودش سودا میکرد.

مراسم خیلی گرم و خوشی بود. از همه چیزشون که بگذریم، واسه اهل بیت و مراسم روضه کم نمیذارن. حالا با همه مشکلات و انحرافات و حتی بدعت هایی که ممکنه به چشم بخوره. از رفتار اغلبشون عناد و پدر سوختگی و این چیزا دیده نمیشه.

اون شب مثل همیشه مراسم طول کشید و سینه زنی و ... همه کاراشون کردند. اما معمولا برای شور آخری که سید میرفت وسط و حرکات خاصی از خودش نشون میداد و بعدشم اشعار غلو آمیز و ... اون شب سید تا میکروفن را دست گرفت، نتونست خودشو بگیره و میکروفن را از جلوی دهانش دور کرد و وسط جمعیت زار زار گریه کرد.

به جدش قسم همین حالا که داره یادم میاد، بغض دارم و دوس دارم گریه کنم.

سید بازم کنترلش کمتر شد و میکروفن از دستش افتاد. همه رفیقاش هم پا به پاش واقعا گریه میکردند. بدون اینکه چیزی و یا حرفی زده بشه. فقط شده بود گریه خونه...

بالاخره شب خاصی بود. اسمشو گذاشته بودن شب روضه ورودیه فاطمیه!

تا اینکه سید با همون حالش فریاد زد. با صدای بلند و پر بغض و اشک میگفت و همه از جمله من بی لیاقت هم زار میزدیم:

سائلم ؛ آب و دانه میخواهم
رحمت" مادرانه" میخواهم

آی"بی بی"گدا نمیخواهی!؟
پسر بی وفا نمیخواهی!؟

کاش میشد ز من سوال کنی
پسرم! کربلا نمیخواهی!؟

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

پسند
پاسخ
اشتراک
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 yrs

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: نوزدهم

قم _ اداره مرکزی

حدودا یک ساعت گذشت و از تیمی که آسید رضا باهاشون بود اطلاع دادند که وضعیت سفید ارزیابی شد و رفتند خونه امن.

گفتم: به دکتر بگید یه چکاپ کامل از آسید رضا انجام بده. لطفا بهش بد نگذره. تا شب همونجا باشید. میخواد بره دنبال اهل بیتش و برن هیئت. اشکال نداره. مواظبش باشید و دورادور ازش مراقبت کنید.

همینطورم شد. دکتر چکاپ کرد و توصیه های لازم هم گفت و الحمدلله جای نگرانی نبود. استراحت کرده بود و غذا و عصرانه و...

اینا در شرایطی اتفاق افتاد که میتونست یه جور دیگه باشه. میشد کله شق بازی دربیاره و ریگ تو کفشش باشه و بخواد دورمون بزنه و کلا عذابمون بده. اما دو سه تا چشمه از خودش و از شرایطی که درش هست و دو سه تا اخبار محرمانه بهش نشون دادیم که بنده خدا وارفت و حسابی تکون خورد و تصمیم گرفت پسر خوبی باشه که شد همین آسید رضایی که میبینید. وگرنه همش با اون تیکه ای که بهش گفتم فلانی چیکارت میشه که بهش اس میدی؟ جفت و جور نشد. اون فقط یخ اولیش را باز کرد. وگرنه همین که فهمید اوضاع به سادگی نگاه خودش و امثال خودش نیست و خییییلی پیچیده تر از این حرفاست، بیشتر منقلبش کرد.

اما ... بیچاره دنیا و شرایطش اونقدر که باید خوب و مرتب پیش میرفت نرفت! چون ...

بذارین اینجوری بگم:

پاشدم رفتم پیشش. گفتم: این دو سه روز بیشتر باهام باش. یه بهانه ای جور کن که بیشتر با هم باشیم.

بنده خدا گفت: خانمام شما را نمیشناسن و من از دیدار اون شبمون چیزی بهشون نگفتم. حتی خونه هم میتونم خدمتتون باشم.

تو همین حرف و گفت ها بودیم که رفتیم سراغ گوشیامون. اون گروه ده نفره که لفتش داده بودند و دسترسی بهش نداشت. تصمیم گرفتم به بچه ها بگم اون گروه را دوباره هک کنن و وصل کنن به سیستم خودم تا آنلاین چِکش کنم.

در حال مطالعه پیام هاشون بودم که یهو چشمم به آسید رضا خورد. دیدم بنده خدا داره همینجوری رنگش بدتر و بدتر زرد میشه!

پرسیدم: چیه سید جان؟ چیزی شده؟

گفت: این نامرد داره حرفایی میزنه که اصلا ازش سر در نمیارم.

گفتم: کو؟ ببینم.

دیدم یه پیام برای همه لیست مخاطبین آسید رضا نوشته:

《سلام به همه عزاداران مادر آل الله. به مدد مادر و با عنایات حضرت حجت، شبهای پرشور فاطمی امسال با ده شب شور و عزا به میزبانی هیئات بزرگ سراسر کشور که نامشان در ذیل می آید برگزار میشود. ضمنا امسال میزبان اعزه محترم حضرات حجج اسلام ...... و ...... و ....... و ...... خواهیم بود...》

آسید رضا گفت: من اینا را نمیشناسم ولی الان همه ریختن پی وی و دارن ازم میپرسن که اینا کین؟

گفتم: آروم باش. بذار جوابشون بده. اشکال نداره.

آسید رضا که داشت از درون میسوخت و عصبانی بود گفت: نگو حاجی‌. اینجوری نگو بهم. من آبروم میره مرد مومن! اینا را نمیشناسم. به دادم برس. تو بهم قول دادی.

بهش گفتم: آروم باش مرد. باشه. اشکال نداره. اتفاقی نمیفته. داریم کنترل میکنیم. بذار راحت باشه و هیچ مقاومتی از طرف تو احساس نکنه. به عهده من بذار.

با ناراحتی گفت: من آبروم از سر راه نیاوردم. اگه نتیجه یه عمر نوکری و سگی درِ خونه امام حسین اینه که آخرش آبروم بره، حاشا به کرمش. مسلمون یه کاری کن. نگا. داره چی میگه. داره از زبون من برای همه جا آخوند اعزام میکنه و مداح میفرسته. من اینا را نمیشناسم. رفیقام دارن به اعتبار من قبول میکنن.

بغض کرده بود و داشت زیر لب فحشای رکیک به اون میداد.

بهش گفتم: بذار یه خاطره کوتاه برات بگم. من یه رفیق دارم که خیلی برام عزیزه. اینقدر که حاضرم بخاطرش برم تو آتیش و دم نزنم. اسمش عماره و الان شیراز هست و داره اونجا خدمت میکنه. عین همین ماجرا اما خیلی بدترش سر دختر و پسر بی مادر و مظلوم اون پیش اومد. اون روز مامور به سکوت بود. اینقدر که درست یادم نیست اما فکر کنم بیست روز ... شایدم یک ماه باید بیشتر از حدی که مشخص شده بود، سکوت میکرد و پرپر شدن نجابت مژگانش را به عینه میدید. بگذریم که چی شد و نشد. اما الان دوست دارم چند دقیقه باهاش حرف بزنی. باهاش دو کلمه حرف بزن و بذار اون برات بگه که شرایط همدیگه را درک کردین. نه من که فقط برات نقش بازی میکنم.

عمار را توجیه کرده بودم. تماس گرفتم براش. با همون صدای گرمش، تا گوشیو برداشت گفت: سلام کاکا. چیطوری؟

گفتم: سلام عزیزُم. مخلصتم. آسید میخواد باهات گپ بزنه. موقعیت التماس دعاست.

گفت: حله. بسم الله ...

گوشیو دادم به آسید رضا و رفتم بیرون. رفتم تا راحتتر باشه و اگه خواست گریه و زاری کنه، حیا نکنه. به کار عمار ایمان داشتم. رفتم و سپرمشون به خدا.

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

پسند
پاسخ
اشتراک
ایستگاه سلامتی
ایستگاه سلامتی
7 yrs

#دروغ #مافیای_تراریخته افشا شد
کمپانی مافیایی #صهیونیستی #مونسانتو و مسئولین نهاد های نطارتی و تایید کننده امریکا 20 سال به مردم دروغ گفتند که #علف_کش رانداپ یا #گلایفوسایت ساخت این کمپانی که بطور گسترده در جهان استفاده می شود کاملا بی خطر است؟؟ و حتی یکی از سرکردگان تراریخته ایران دقیقا به تقلید از سخنان کمپانی مونسانتو گفت: رانداپ یا گلایفوسایت از آب نمک بی خطر تر است؟؟ دروغ بزرگی که اینک مثالات و تحقیقات جدید هر روز آن را افشا می کند. و این گزارش علمی و مقالات منتشر شده کاملا جدید در این منبع تاکید می کند که تماس گسترده با این علف کش 41 % #ابتلا_به_سرطان نان هوچکین را افزایش می دهد.
این گزارش را در این منبع بطور کامل مطالعه کنید https://bit.ly/2SH0MWQ
با توجه به استفاده گسترده این علف کش در سرار ایران از دانشمندان و متخصصین و اساتید دانشگاه درخواست می شود با انجام پروژه های تحقیقاتی در مناطقی که از این علف کش بطور گسترده استفاده می شود و انالیز نمونه های کشاورزان و افراد در تماس در 20 سال گذشته ارتباط بین افزایش ابتلا به سرطان و این سم را کشف و مقالات آن را منتشر نمایند.
افزایش آمار سرطان در کشور قطعا رابطه مستقیمی با افزایش مصرف انواع سموم و کودهای شیمیایی و علف کش ها و محصولات تراریخته دارد.
#کشاورزی

image
پسند
پاسخ
اشتراک
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
7 yrs

شهید شما از ملائکه هم بالاتر است

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «من به فرزندانی که پدران شهید خود را هرگز ندیدند، به همسرانی که سنگینی فراق همسر و یار و غمخوار خود را تحمّل کردند، عرض میکنم: عزیزان من! با شهادت عزیزانتان، شما خسارت و ضرر نکردید. عزیزانِ شما اگر از دست شما رفتند، اما در خزانه گرانبهای شهادت الهی، شخصیت‌شان همچنان محفوظ و حاضر و ناظر است. این زندگی میگذرد و همه کس خواهد رفت؛ اما آن کسی سرافراز است و بُرد کرده است که رفتن او از این دنیا، برای مردم و دین و تاریخ و کشورش دستاوردی داشته باشد. چنین انسانی است که خدای متعال او را از ملائکه هم بالاتر دانسته است.» ۱۳۸۰/۰۸/۲۰
بخش زن و خانواده پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR (ریحانه) به‌مناسبت شهادت مظلومانه پاسداران انقلاب اسلامی در سیستان و بلوچستان، #لوح «شهید شما از ملائکه هم بالاتر است» را منتشر می‌کند.
#بیانات

image
پسند
پاسخ
اشتراک
Sargarmi
Sargarmi
7 yrs

پسره رفت تو کوچه دید داداش دوقلوش👬داره فوتبال بازی میکنه
.
.

.

.
.
محکم زد تو گوشش و گفت: تو اینجایی؟؟؟
مامان ۲بار منو برده حموم 😂😂

پسند
پاسخ
اشتراک
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 yrs

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: هجدهم

قم _ اداره مرکزی

آروم آروم که فکر میکردم رفتم سراغ دیواری انواع کاغذها و مطالب مهمم را بهش نصب میکردم. دنبال کاغذ تعقیب بودم. پیداش کردم. آوردمش به بخش بُلد و بیشتر تمرکز کردم اما چون گوشه ذهنم درگیر خبر مامور انتقال آسید رضا بود، آروم آروم صلوات میفرستادم.

با خودم میگفتم: داوود که متخصص کارش هست و چندان نگران اون نیستم. آسید رضا هم داریم منتقل میکنیم و ایشالله به خیر میگذره. پس این چیه که احساس میکنم یه چیزی هست که ازش غافلم؟ سناریویی که نوشتم جواب داد. حداقلش این بود که یکی دو تا رخ تازه به میدون اومدن. منم که اصلش دنبال این بودم که هم پرونده را از بن بست دربیارم و هم تست بزنم و ببینم که قدرت میدانی و حضور و حواس جمعی اونا چقدره؟ بدم نشد.

اما ...

نچ ...

نه ...

همینجوری فکر کردم و فکر کردم. فهمیدم آره. وقتشه به آسید رضا بگم وارد فاز دوم بشه.

بیسیم زدم و گفتم بدید دست آسید رضا. دادند. بهش گفتم: راحتی شما؟

گفت: بله حاجی. دم شما گرم.

گفتم: دکتر منتظرته و همونجا یه معاینت میکنه و جای نگرانی نیست. راستی کاش شما از همین حالا سکان گروهتون را به دست میگرفتی.

گفت: چشم حاجی. اجازه بدید گوشیمو روشن کنم.

بیسیمو داد دست مامور خودمون.

بهش گفتم: هنوز حسش میکنی؟

گفت: آره تقریبا. نزدیکمون نیست اما احتیاط داره. حاج آقا، آسید میخوان یه چیزی بهتون بگن.

گفتم: میشنوم.

سید اومد پشت بیسیم و گفت: حاجی من دسترسی به گروه ندارم. فکر کنم منو انداختن بیرون!

با خودم گفتم: همینه. هوشیار شدند.

به سید گفتم: درسته. کار خودشه. ببین پیامی برات نیومده که شمارشو نشناسی؟

یه نگاه کرد و گفت: پیام سین نکرده زیاد دارم اما ... نه ... حاجی یه چیزی داره اذیتم میکنه!

گفتم: چی؟

گفت: داره پیامام سین میشه! اون لامصب داره همشو میخونه!

گفتم: خب آره. داره کارشو میکنه. لابد جوابشون هم میده. آره؟

گفت: آره. حاجی بد نشه برام. زر اضافی نزنه از طرف من و داستان بشه برام. خودت شاهدیا.

گفتم: نگران نباش. دیگه کاری با من نداری؟ راستی امشبم هیئت دارین؟

گفت: اره مشتی. امشب سه شب قبل از عزاست. سیاه رو سیاه میپوشیم. باید باشم.

گفتم: این چیزا چیه خداوکیلی میندازین تو دهن مردم؟ پوشیدن سیاه رو سیاه دیگه چه صیغه ای هست؟

گفت: ببخشید دیگه. همینه. چی صلاحه؟ برم؟ ینی باید برم.

گفتم: اول بذار ببینم کسی تو نخت نباشه. بعدش چشم. برو دنبال اهل بیتت و برین هیئت. ما را هم دعا کنین.

گفت: سالاری. یازهرا

رفتم رو خط داوود و گفتم: حاج داوود چه خبر؟

گفت: سلامتی. متوقف شده. ورودی شهرک قدس هستیم.

گفتم: پلاک ماشین و رانندشو استعلام کردین؟

گفت: دستت درد نکنه! داشتیم؟ دست کم نگیر دیگه!

گفتم: شما آقایی. عزیزی. جان؟

گفت: ماشین متعلق به شخص مشخصی با مدارکی هست که برات میفرستم. همه چیزش اوکی هست. پلاکش و رانندش و... از اونایی هست که ساعتی برای همه کار میکنه و سوسابقه نداره.

گفتم: نچسبه! ینی چی؟

گفت: آره میدونم. بحاطر همین بنظرم مقصدش شهرک قدس نباشه و قصد جا به جایی ماشین و یا تغییر مسیر داره.

گفتم: ها ... آفرین ... این شد. دوربین حرم دیدم. خیلی پخته عمل نکرده و دسپاچه شده.

گفت: حاجی من الان دارم ... اجازه بده ... آره ... درست شد ... پیاده شد و همچنان هم گوشی شما پیشش هست و همه زیر و بم ارتباطیش هم قطع کرده که نشه کلک خونه سید رضا پیاده کنیم و ... خب باید یه کم نزدیک تر بشم و بازدید کنم. حاجی فعلا ...

گفتم: بفرمایید. اما شرط میبندم سر کاری!

با تعجب گفت: چطور؟

گفتم: حالا برو ببین!

سه چهار دقیقه بعدش ارتباط گرفت و گفت: ماشین را فرستاد بره. اما خودشم نداریم!

گفتم: سیگنالی نداری ازش؟

گفت: نه ... از ماشینی که رفت داریم ... ولی خودش تو ماشین نبود!

گفتم: بفرمایید. نگفتم. کیفش و یا لااقل گوشی ما را انداخته تو ماشین و خودشم جیم شده.

داوود گفت: الان کجا برم؟ کجا برم دنبالش؟

گفتم: از من میپرسی؟ تو وسط میدونی. فکر کن.

گفت: حاجی من شک ندارم پیاده شده!

گفتم: بله که پیاده شده. باشه. بذار ببینم کجاست؟

رفتم رو خط پشتیبان (نیروی سایه) گفتم: حیدر اعلام موقعیت!

گفت: جیریم دندونمه!

گفتم: کجاست؟
گفت: داره پیاده گز میکنه!

گفتم: قصدش چیه؟

گفت: سرعتش مَلَسه. یحتمل یا نگرانه یا دیرشه! ولی از ایستگاه اتوبوس رد شد. غلط نکنم داره میره سر قرار!

گفتم: وای به حالت اگه گمش بکنی؟

با مثلا دلخوری گفت: برمیاد ازت. فرستادیمون دنبال زن مردم و طلبکارمونم هستی؟!

گفتم: حالا . یاعلی

رفتم رو خط داوود. گفتم: داوود پایان ماموریت. داوود جان حالا که تا اونجا رفتی، یه زحمتی میکشی؟

گفت: لابد یه نفر از بچه ها سایه میخواد‌. آره؟!

با قهقهه گفتم: آره بنده خدا !

با دلخوری گفت: مسخره! دیگه چرا منو بازی میدی؟ اعلام حضور سایه بزن.

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

پسند
پاسخ
اشتراک
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای
7 yrs

پیام تسلیت در پی شهادت پاسداران انقلاب اسلامی در سیستان و بلوچستان

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیامی شهادت جمعی از پاسداران انقلاب اسلامی در #حادثه_تروریستی سیستان و بلوچستان را تسلیت گفتند و خطاب به دستگاه‌های مسئول تأکید کردند با تمرکز بر این جنایت که ارتباط عاملان آن با #سازمان_های_جاسوسی برخی کشورها مسلّم است، موضوع را با جدیت دنبال کنند.
متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

دست جنایتکار مزدوران بار دیگر به خون جوانان صالح و خدمتگزار کشور آلوده شد و جمعی از سرمایه‌های انسانی که خود را وقف حراست از مرزها و پاسداری از امنیت مردم کرده بودند، در حمله‌ی تروریستهای سیه‌رو و سنگدل به شهادت رسیدند. ارتباط عاملان این جنایت با سازمانهای جاسوسی برخی کشورهای منطقه و فرامنطقه مسلّم است و دستگاههای مسئول کشور باید بر آن تمرکز کنند و آن را با جدیت دنبال کنند.

اینجانب به خانواده‌ها و بازماندگان این شهیدان مظلوم و به خانواده‌ی بزرگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تسلیت و تبریک میگویم و صبر و پاداش الهی را برای آنان و علوّ درجات برای شهدای عزیز و شفای عاجل برای مجروحان از خداوند متعال مسألت میکنم. پیگیری قصور احتمالی در این حادثه نیز وظیفه‌ی حتمی سپاه است.

سیّدعلی خامنه‌ای

۲۵ بهمن ماه ۱۳۹۷

پسند
پاسخ
اشتراک
Wallpaper
Wallpaper
7 yrs

image
پسند
پاسخ
اشتراک
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 yrs

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«آغاز فصل سوم»

قسمت: هفدهم

قم _ اداره مرکزی

زنه حتی اجازه نداد یه کلمه از طرف من حرفی زده بشه یا جوابش بدم. فورا قطع کرد و دیگه تموم.

نگران سید بودم. هر چند ذهنم درگیر زنه هم بود اما تپش قلبم بیشتر به خاطر نگرانیم از وضعیت سید رضا بود. به خاطر همین، فورا بیسیمو برداشتم و با بچه ها ارتباط گرفتم: حرم اعلام موقعیت؟

همکارم گفت: موقعیت آسید رضام.

گفتم: حالش چطوره؟

گفت: الحمدلله مشکلی نیست. دسپاچه شده و نتونسته آسیب جدی بزنه.

گفتم: شک نکرد؟

گفت: نه قربان. از قبلش شلوعش کرده بودیم و فاصلمون باهاش کمترین ثانیه ها بود.

گفتم: میتونه صحبت کنه؟

گفت: بله بنظرم. اجازه بدید.

آسید رضا اومد پشت بیسیم و گفت: سلام حاجی. خاکم. خا‌ک.

گفتم: به به آسید رضا. خوبی سید جان؟ مشکلی نیست؟

گفت: نه حاجی. فقط یه کم جاش رو گردنم میخواره.

گفتم: مشکلی نیست. میگم بچه ها برات بخوارونن!

زد زیر خنده و بعدش گفت: حاجی شیفتت شدم. چه سناریوی قوی نوشتی!

گفتم: خب الحمدلله که بهتری. حواست باشه که نباید بری خونه فعلا. تا بعد بهت بگم. هر جا بچه ها گفتند باهاشون برو و ولشون نکن.

گفت: چشم. فقط دوباره کی میتونم ببینمتون؟

گفتم: حالا دیر نمیشه. شاید خودم اومدم سر وقتت. یاعلی.

..................................

خطو عوض کردم و رفتم رو اون خطم و گفتم: داوود جان! کجایی داداش؟

جواب داد: سلام حاج آقا. هستم. تحت کنترله.

گفتم: فاصلت باهاش چقدره؟

گفت: حداقل پونصد متر.

گفتم: بسیار خوب. گوشی که به سید رضا داده بودیم و زنه برداشت و برد، کجاست الان؟

گفت: ننداخته بیرون. اما سیگنالی هم ازش نداریم. زحمتش کشیدن و همه چیزش غیر فعالش کردن. دقیقا همونطور که پیش بینی کردی.

.................................

اون یکی همکارم که با آسید رضا بود، اومد پشت خطم و گفت: حاج آقا یه مشکل پیش اومده!

گفتم: میشنوم.

گفت: من هستم و دو تا از بچه ها و آسید رضا. تو راه خونه امن بودیم که حس میکنم یه ماشین دنبالمونه.

گفتم: میبینیش؟

گفت: نه. چون نمیبینمش نگرانترم.

گفتم: ببین داداش! جونت و جون سید! خیلی خیلی برام مهمه. طبق صلاح دید خودت اما با رعایت تمام نکات ایمنی عمل کن.

گفت: حدس شما چیه؟

گفتم: چون نمیبینیش، یه کم نگران شدم اما جرات عملیات ندارن. حتی شده تا شب معطل کن اما .... حواست هست دیگه؟

گفت: چشم. توکل بر خدا

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

پسند
پاسخ
اشتراک
Showing 73 out of 89
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88

Edit Offer

Add tier








یک تصویر انتخاب کنید
Delete your tier
Are you sure you want to delete this tier?

نظرات

In order to sell your content and posts, start by creating a few packages. Monetization

Pay By Wallet

Payment Alert

You are about to purchase the items, do you want to proceed?

Request a Refund