CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی
    Napredno pretraživanje
  • Prijaviti se
  • Registar

  • Noćni način
  • © 2026 CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی
    Oko • Imenik • Kontaktirajte nas • Programeri • Politika privatnosti • Uvjeti korištenja

    Odaberi Jezik

  • Bengali
  • Chinese
  • Croatian
  • Danish
  • English
  • Farsi
  • Filipino
  • Hebrew
  • Hindi
  • Indonesian
  • Japanese
  • Korean
  • Persian
  • Swedish
  • Urdu
  • Vietnamese

Gledati

Gledati

Događaji

Pregledajte događaje Moji događaji

Blog

Pregledajte članke

Tržište

Najnoviji proizvodi

Stranice

Moje stranice Stranice koje mi se sviđaju

Više

Istražiti popularne objave Igre Poslovi Ponude
Gledati Događaji Tržište Blog Moje stranice Vidi sve

Otkriti postovi

Posts

Korisnici

Stranice

Skupina

Blog

Tržište

Događaji

Igre

Poslovi

Hesam - 1994
Hesam - 1994
7 god

قسمت دوم ایستگاه پایانی دروغ هم پخش شد
حماقت های زم احمق همچون خورشید درخشید و مثل خودش همه نزدیکانش سوخت

Kao
Komentar
Udio
avatar

سامان آسمان

🙀🤣🤣
1 · 0 · Odgovor · 1551759427

Izbriši komentar

Jeste li sigurni da želite izbrisati ovaj komentar?

Wallpaper
Wallpaper
7 god

image
Kao
Komentar
Udio
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 god

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: سی و سوم

قم _اداره مرکزی

کم کم بازجویی فائقه را جمع و جور کردم. اطلاعات خوبی داد که بخش هایی از اون را مطالعه کردید. هر چند حق دارین که بپرسین چطور به حرف اومد و به این راحتی که حرف نمیزنن و از اسن جور سوالات!

حق با شماست. علی الظاهر باید ابتدا از روش های به حرف آوردن اون و هم فکرانش صحبت میکردم و حداقل از یکی دو تا تکنیک نام میبردم و تشریحش میکردم. اما ...

بگذریم ...

مهم اینه که چی گفت؟ الان مهم نیست که چطوری گفت؟!

فائقه را برای مراحل بعدی پرونده و بازجویی های بچه های واحدهای دیگه تحویل دادم.

الان دو تا مورد دیگه داشتیم که باید بازجویی میشدن: یکی متین و یکی هم ناهید!

نیاز به مشورت داشتم. احساس میکردم باید یکی باشه که از خارج از گود هم ماجراها را ببینه و بتونه فکر برسونه‌. بازی ساده ای نبود. چون ناهید که قطعا ساده به حرف نمیاد. متین هم غیر قابل پیش بینی هست و با اینکه خیلی تابلو هست اما خیلی کسی چیزی ازش نمیدونه!

درخواست دادم و حدودا یک ساعت بعدش جلسه گذاشتیم. در طول اون یک ساعت، دو نفری که مقرر کرده بودن، خلاصه پرونده و مدارک را یه بررسی کردند.

تو جلسه قرار شد که ابتدا خوب به ناهید دقت کنیم. از دوربین مدار بسته کاملا به حالات و کارهاش دقت کردیم. دیدیم حدودا از یک ساعت قبلش شروع به نماز جعفر طیار کرده و حالا حالاها ادامه داره. اینقدر شمرده و مثلا با حضور قلب اذکار و سوره ها را از حفظ میخوند که برای هممون عجیب بود!

ما سرگرم بحث شدیم در حالی که هنوز دوربین داشت ناهید را نشون میداد و هر از گاهی نگاش میکردیم.

من گفتم: رفقا این پرونده پیچیده ای نیست اما ذات اشخاصش جوری هستند که دوس دارن پیچیده جلوه کنن. به خاطر همین به بعضی از حرفای فائقه اعتماد ندارم و ممکنه آدرس غلط هم داده باشه.

رفقا هنوز جلسات فاطمیه داره برگزار میشه و آدماشونو به هر جا دوست داشتن فرستادن و اونا هم الان مشغولن. درسته تحت نظرن و شرایط تحت کنترله اما ما هنوز نتونستیم به شخص یازدهم برسیم. اون شخص، همون کسیه که به جای آسید رضا پیام میده و داره همه چیزو برنامه ریزی میکنه!

یکی از کارشناسان پرسید: با اینکه اینا را گرفتین، اما هنوز اون اکانت فعاله و داره پیام میذاره؟

گفتم: بله!

گفت: با اینکه قطعا میدونه خونه قم به هم ریخته و دوستاشو گرفتین!

گفتم: آره . این بزن و بگیر ما سبب شد که اونایی که از خونه قم رفتن تهران و داوود دنبالشونه، دسپاچه بشن و به کسانی پناه ببرن که برامون خیلی جالبه و اصلا انتظارش نداشتیم.

یکی دیگه از کارشناسا گفت: این خوبه اما خیلی داره دایره انسانی متهمانتون وسیع تر میشه! میترسم به اون نرسیم و از یه طرف دیگه، این همه آدمو نشه جمعش کرد!

راست میگفت. ما دنبال کشف مسایل اخلاقی مداحان و بچه هیئتیایی که فریب اینا را خورده بودن که نبودیم. ما تا همین جاش تونسته بودیم عوامل شبکه غیر اخلاقی فعال در این عرصه را پیدا کنیم و دیگه لازم نبود بشینیم دنبال سوتی های مردم بگردیم. به خاطر همین تصمیم بر این شد که اون دخترهایی که داوود دنبالشون بود با حکم دستگیر بشن و مداح و افراد موثر اطرافشون هم دستگیر بشن تا بیشتر از این، بچه مذهبی ها را به قهقرا نبردن!

اما ...

دیدم چشم یکی از کارشناسا که چشمش به مانیتور بود داره گرد و گردتر میشه!

مانیتور پشت سر من بود و نمیدیدم و سرگرم حرف و صورت جلسه کردن بودم که ...

دیدم دو نفرشون از جاشون پاشدن و با تعجب و چشمای گرد گفتن: این چش شد؟ چرا افتاد زمین؟!

من تا برگشتم برقم گرفت!
دیدم ناهید بعد از سجده نمازش افتاده زمین و داره میلرزه!!

دیگه نفهمیدم چی شد؟
پاشدم و مثل صاعقه پریدم بیرون و دویدم تا به ساختمون کناری و محل نگهداری ناهید برسم.
شاید اگه بگم همش سه دقیقه هم نشد دروغ نگفتم.

ولی ...
تا رسیدم بالا سرش ...
دیدم در اطاقشو باز کردن و دکتر داره ماساژ قبلی و تنفسش میده...

دکتر که خیلی هول کرده بود، رو کرد به من و گفت: حاجی بر نمیگرده ... حاجی این داره میره!

با داد پرسیدم: چرا؟ چه مرگشه؟ چرا اینجوری شد؟

گفت: نمیدونم ... نمیدونم...

که دیدم ای دل غافل...

دکتر یواش یواش حرکاتش آرومتر شد و دیگه مثل ناامیدها کار میکرد...

که ... ایستاد و چند لحظه بعدش در حالی که حسابی دکتر عرق کرده بود و نفس نفس میزد گفت: متاسفم ..‌. تموم کرد!

ادامه دارد ...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

Kao
Komentar
Udio
Sargarmi
Sargarmi
7 god

زندگی فهم نفهمیدن‌هاست
آسمان، نور، خدا،
عشق، سعادت، با ماست
در نبندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من
وزن رضایتمندی‌ست
#سهراب_سپهری

image
Kao
Komentar
Udio
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 god

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: سی و دوم

قم _اداره مرکزی

خب به نکته خیلی اساسی اشاره کرد. وقتش بود حداکثر اطلاعاتی که داره را بگیرم.

گفتم: خب تو از یه طرف وابسته به دار و دسته متین و لندنی ها هستی که نه تنها مرجعیت را اصل مبنای خودشون میدونن بلکه وقتی دیدن در ایران و عراق زمینه بسط و گسترش جهانی ندارند، در صدد انتقال تدریجی مرجعیت از قم به لندن هستند. از یه طرف دیگه هم ماموریت داری حلقه وصل اینا به یمانی هایی بشی که از اساس، مرجعیت را قبول ندارن و هر جا مجال پیدا میکنن، حسابی اساس مرجعیت را میکوبند! چیه داستان؟ مگه میشه؟

گفت: این دو تا جریان، مدتی خیلی گله گشاد رها شدن و از دست ما خارج شدند. بازم یمانی ها به خط تر عمل میکنن تا متین و اینا . علت رها شدنشون هم این بود که دستگاه های امنیتی شما خیلی نفوذ داشتن و امکان داشت پروژه لو بره. تا اینکه بالاخره این دو تا جریان، مجزا و تقریبا بی خبر از هم فعالیت کردند و خب میبینین که خیلی هم ناموفق نبودن و بلکه خیلی هم جذب داشتن. اما جذب کافی نیست و حتی هدف سرویس ما صرفا جذب نیست.

گفتم: هدفی که اختصاصا برای ادامه راه تعریف کردن چیه؟ قراره بعد از این همه جذب، چه اتفاقی بیفته؟!

گفت: خب همین دیگه ... سوال ما هم همین بود. خودشونم نمیدونستن با این همه جذب قراره چیکار کنن؟! فکر میکردن مردم را میشه با مرید و مراد بازی و یا با پیدا کردن یه گمشده معنوی به اسم پسر امام زمان اقناع و راضی کرد.

داشت فشارم کم کم میرفت بالا. چون حدس میزدم قراره چی بگه؟!

گفتم: خب؟!

گفت: دقیق اطلاع ندارم اما ... ما معتقدیم ایران خیلی استعداد داره که عرصه دو تا جنگ پر و پیمون بشه. یکی جنگ سیاسی اما نه تقابل احزاب و یا مردم با دولت! بلکه مردم با اصل حاکمیت. یکی هم که کار کارگروه ما نبود، جنگ مذهبی!

گفتم: نماینده کارگروهی که همین جنگ مذهبی را دنبال میکنه، در تیم و یا نزدیکی شما کیه؟!

گفت: همین که به جای من رفت حرم تا دخل سید رضا را بیاره و کار ناتمام من خاک بر سر بی خاصیت را تموم کنه!

گفتم: اسمش چیه؟ کیه این؟

گفت: نمیدونم دقیق اما تازه از انگلستان اومده. قاری قرآن هست و خیلی اهل خدا و پیغمبره. فکر نکنم اینجور بلایی که سر من درآوردین و الان دارم بلبل زبونی میکنم، اونو بتونین به حرف بیارین. سخت بشه حرف بزنه.

گفتم: تو غصه اونو نخور. فقط بگو ازش چی میدونی؟

گفت: خیلی حرف نمیزنه. خیلی تر و فرزه. همش نماز میخونه و تند تند وضو میگیره. ینی اگه بگم روزی ده بار وضو میگیره دروغ نگفتم. هیچ وقت ازش دروغ و حرف بد نشنیدم. آشپزیش خیلی تعریفی نداره اما اینقدر پایه است و آدم دوس داره پیشش بشینه که نگو.

نمیدونستم چی بگم؟
فقط نگاش میکردم و نمیدونستم با چه موجودی قراره روبرو بشم؟

گفتم: نگفتی اسمش چیه؟

گفت: ناهید. اسمش ناهیده! ینی ما صداش میکردیم ناهید.

گفتم: بسیار خوب. گفتی قراره از این همه جذب چه استفاده ای بشه؟

گفت: کدوم؟ همین جذب این دو تا گروه؟

گفتم: آره

گفت: خب وقتی دو تا کینه بیفته به جون جامعه مذهبی، زمینه برای یه برنامه جامع و هماهنگ فراهم میشه:

یکی کینه عُمَر دوستی: این که رهبر و حکومت مثلا شیعی، داره آبروی شیعه و امیرالمومنین را به اسم وحدت میبره.

و یکی هم کینه ظهورستیزی: این که رژیم ایران، مردم را جوری بار آورده که اگه حتی خود امام زمان هم بیاد، قبولش نمیکنن و همین باعث به تعویق افتادن ظهور میشه.

گفتم: پروژه شما از مرحله جذب تقریبا گذشته و الان در حال کینه پروری هست. آره؟

گفت: یه همچین چیزایی!

گفتم: بذار دنبالشو خودم بگم! الان میگین ظهور کرده و رژیم نمیذاره سر بلند کنه! لابد بعد از ظهور، میشه خروج! آره؟

(نکته: خروج به معنی شورش و اقدام مسلحانه است که زمینه آن، تکفیر و سیاه نمایی کلی است. حتی از هم کیشان و هم مذهبان هم انتقام خواهند گرفت.)

سری تکون داد و گفت: آره تقریبا !

گفتم: چرا تقریبا؟ راستی قراره کی خروج کنه؟

گفت: خبر از کِی و کی ندارم و حداقلش اینه که به ما نگفتن. اما شخصش مهم نیست. اصلا شاید هم هیچ وقت کسی ظهور و بروز نکنه.

با تعجب گفتم: چی داری میگی؟ مگه میشه سالیان سال ملتو اسکل کنین، اما بعدش کسی رو نکنین و نیاد؟

خیلی معمولی گفت: آره!

حرفی زد که خیلی معادلات را سخت تر میکنه...

گفت: این مردم هستن که ظهور میکنن. ینی قراره خود مردم، دچار خود ظهوری بشن! ما عجله ای برای رو کردن شخص نداریم. چهارده قرن بدون شخص گذشته. ده قرن دیگه هم ملت را با حالت آمادگی نگه میداریم اما این بار نه با آرزوی حکومت و انقلاب. بلکه با کینه از حکومت دینی !!

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

Kao
Komentar
Udio
Hesam - 1994
Hesam - 1994  se osjeća smiješno
7 god

محمد رضا حدادپور جهرمی:
دادگاه حکم داده که متهمین یکی از پرونده ها به جای تحمل حبس و تعقیب، کتاب ( #تب_مژگان و #حجره_پریا و #نه) مطالعه کنند و سخنرانی (جناب رائفی پور) گوش دهند☺️🌹

#تب_مژگان
#حجره_پریا
#نه
#حدادپور_جهرمی
کنجکاو شدم منم بخونم این اثار رو

image
Kao
Komentar
Udio
avatar

morteza @

الهی غلط کنم قاضیم تو باشی 😐
1 · 0 · Odgovor · 1551577947

Izbriši komentar

Jeste li sigurni da želite izbrisati ovaj komentar?

avatar

morteza @

عاقا نمیشه بخشنامه جدید بزنن هرکی خلاف کرد مجبورش کنن بیست تا پیتزا بخوره ؟
2 · 0 · Odgovor · 1551577991

Izbriši komentar

Jeste li sigurni da želite izbrisati ovaj komentar?

avatar

روشنایی

این خوبه عالیه مجبور کنن هرشب 10 تا کیوی بخوره تو دوران محکومیت . 😂 یه نوع ملین هستش . مجبور میشه کنار مستراح دراز بکشه هی بره دسشویی بیاد.
2 · 0 · Odgovor · 1551578849

Izbriši komentar

Jeste li sigurni da želite izbrisati ovaj komentar?

Sargarmi
Sargarmi
7 god

مامان شمام هر دفعه قبل اینکه کارگر بیاد خونتون، خودش یه دور خونه رو تمیز میکنه؟
تحلیلشم اینه که اوا خدا مرگم یارو با خودش فکر میکنه خونه زندگیم نامرتبه.😂

دعوای شدید مادر و دختر😳

Kao
Komentar
Udio
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 god

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: سی و یکم

قم _اداره مرکزی

گفتم: از متین بگو !

گفت: از چیش بگم؟

گفتم: از اینکه کیه؟ چیکاره است؟ اون تشکیلات را میچرخونه؟

گفت: چیزی که من فهمیدم و شناختم اینه که یه آخوند باسواد و سر و زبون دار که اینقدر رو اعضای دفتر ابَویش نفوذ داره، که همه کاره است و حاج آقا که هم مرجعه و هم مقلد داره، در تصمیم گیری های دفتر خودش چندان دخالتی نداره و همه چیزو سپرده به متین!

گفتم: نسبت و ارتباطش با داداشش که توی لندن هست و حوزه علمیه داره چیه؟

گفت: علامه منظورته؟!

گفتم: بهش میگن علامه؟!

گفت: پس چی خیال کردی؟! از همشون باسوادتره بنظرم.

پرسیدم: دیدیش مگه؟

گفت: دو بار ! واقعا آدم کاریزما و پر جیگری هست!

گفتم: چون نشسته ورِ دلِ ملکه الیزابت و از دور میگه لنگش کن، دل و جیگر داره؟

گفت: کلا . متین هم کم شجاعت نداره!

گفتم: اون که بعله. بشینی وسط درس و بحث و بگی ولایت فقیه مثل فرعون است، شجاعته؟ این جزعبلات شجاعت میخواد؟

سرشو به معنی نمیدونم تکون داد و گفت: اینو ازش نشنیده بودم!

گفتم: پس چطوری میگی باسوادن و شجاعن اما خبر نداری چی میگن و چیکار میکنن؟!

حرفی نزد و فقط به این طرف و اون طرف نگا میکرد.

گفتم:

ببین خانم محترم! من نه اصرار دارم ولایت فقیه را قبول کنی ... البته اگه مسلمونی! و اگه هم مسلمون نیستی، توقع ندارم مسلمون بشی... اما اجازه نمیدیم که کسی نظم عمومی مردم رو بهم بزنه و یا به عناوین مختلف، سر راه مردم سبز بشه. حالا چه به اسم مرجع تقلید و چه مثل تو که نزده میرقصی.

بگذریم...

گفت: میتونم ی سوال بپرسم؟

گفتم: میشنوم!

گفت: من الان دقیقا به چه جرمی اینجا هستم؟

گفتم: خودت چی فکر میکنی؟

گفت: جرمم اینه که اسلحه کشیدم؟

گفتم: شوخی میکنی؟!

گفت: میتونی اثبات کنی جاسوسم؟

گفتم: میخوای اثبات کنم جنگ سی و سه روزه لبنان و جنگ جهانی دوم هم کار خودت تنها بوده؟!

فقط نگام کرد!

بعدش گفت: ینی چی الان؟ ینی اینقدر زورت میرسه و هر کی هر کیه؟

گفتم: آفرین! به نکته خوبی اشاره کردی! شاید جای دیگه هر کی هر کی باشه که صرفا با ظاهر مذهبیت و سوز صدات و سفارش این و اون میکروفن بهت بدن، اما اینجا اینطوری نیست. اینجا حتی خنده و سکوت من و همکارام ... بیخیال.

گفتم: نگفتی متین چیکاره است؟ تو تشکیلات شما چیکار میکنه؟

گفت: ماشالله همه کاره است‌. خیلیا تا بگه بمیر، میمیرن براش!

گفتم: مسخره بازی درنیار! چند وقت قبل، دستگیر شد و چند شب حبس بود اما کسی براش تره خورد نکرد! پس کو اون همه عاشق سینه چاک؟! این که دختر بچشو بفرستن دم دادسرای ویژه روحانیت و ازش کلیپ مظلومیت پر کنن و بفرستن فضای مجازی و تو دو سه تا شبکه خودشون پخش بشه، دلالت بر خیل عظیم عاشقان و کشته و مرده ها داره؟! اصلا همین خودت! حداقل میذاشتی دو تا چک و لگد بخوری و بعدش فورا اسمشو بیاری!

سرشو انداخته بود پایین!

با صدای بلندتر گفتم: نگفتی! متین چیکاره است؟

گفت: من سر در نمیارم اما میگن ماموریتش اینه که مرجعیت را از قم به لندن بکشونه!

گفتم: ینی پروژه انتقال مرجعیت از بستر قم که میگن همینه؟ کار متین هست؟

گفت: آره! متین قراره همه مقلدان داخلی و خارجی را به لندن معطوف کنه. به مرجعیت داداشش.

گفتم: خودش چی؟ ینی اینقدر فداکاره؟

گفت: خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکرش بکنی! خدا نکنه بفهمه چیزی تکلیفش هست. همه را به خط میکنه.

گفتم: کار تو چیه؟ خیلی رک و روراست بگو!

گفت: کار من تشکیلات سازیه! یکی از سر حلقه های وصل اینا با یمانی ها ...

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

Kao
Komentar
Udio
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 god

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: سی ام

قم _اداره مرکزی

وقتی اسم پینی شمیلوویچ شنید، شوکه شد. منم متوجه شدم و طبق معمول، وقتی ببینم تیکه ام گرفته، بقیشو با همون فرمون پیش میرم.

یکی از اسناد را درآوردم و براش روخوانی کردم: دبیرستان «بن گورین» تحت مدیریت پینی شمیلوویچ، افسر امنیتی سابق اسرائیل در «پت‌هاتیکوا» در حومه تل‌آویو دوره های مهم و میان مدت و دراز مدتی داره که این دوره آموزش را با نام «ایران، امنیت و اطلاعات» برگزار می‌کند.

رو کردم به فائقه و گفتم: دبیرستان بن گورین درس خوندی؟

چیزی نگفت و فقط سرخ و سفید شد. داشت در وجود خودش با چیزی یا کسی میجنگید.

بهش گفتم: ببین! بهت حق میدم که خیلی زورت بیاد و ناراحت باشی که الکی و خیلی کم خرج و بدون زحمت به تور ما افتادی. چون ما حتی برات تور هم پهن نکردیم. بلکه فقط از دومینوی اشتباهاتت استفاده کردم.

بهش گفتم: الان هم بهتره حرف بزنی. ببین من دو خط دیگه دربارت میگم و بقیشو تو باید کمکم کنی. وگرنه کارت خیلی سخت میشه. تو اصالتا ایرانی نیستی با اینکه خیلی به ایرانی ها میخوری. درسته؟

با اکراه و ته چهره ای از بیچارگی گفت: بله. پدر و مادرم اصالتا ایرانی هستند اما خودم نه!

گفتم: خودت کجا دنیا اومدی و بزرگ شدی؟

گفت: انگلستان به دنیا اومدم. مادرم ترجیح داد منو اونجا به دنیا بیاره.

گفتم: پناهنده به کجا هستند؟

گفت: پدر بزرگم و پدرم و اینا از پناهنده های دوران پهلوی به اسرائیل هستند. منظورم اینه که اول انگلستان بودند. بعد از اینکه قرار شد یهودی ها در دولت یهود جمع بشن، تصمیم گرفتند برن اونجا ینی اسراییل زندگی کنند. اما مادرم ترجیح داد برگرده انگلستان و منو اونجا به دنیا بیاره.

گفتم: نفهمیدی علتش چی بود؟ چیزی نگفته برات؟

گفت: مادرم یهودی بود اما متعصب نبود. به زور رفته بود اسراییل. خیلی از دوری ایران و انگلستان گریه میکرد اما جرات برگشتن نداشت. بخاطر همین هم تصمیم گرفت منو اسراییل به دنیا نیاره و هم به اصرار اون، پدرم راضی شد و رفتم دبیرستان بن گورین.

گفتم: مادرت در موساد کار میکرد؟

با تندی جواب داد: میگم مادرم از اسراییل بی زار بود اما شما میپرسی با موساد بوده یا نه؟!

گفتم: دلیل نمیشه. مطمئنی جزو موساد نبوده؟

گفتم: آره. شک ندارم. اون منو فرستاد اونجا بخاطر اشعار و زبان فارسی.

گفتم: خودتم اهل شعر و زبان فارسی بودی؟ لذت میبردی؟

گفت: اولش چندان علاقه ای نداشتم اما بعدش یواش یواش علاقمند شدم.

گفتم: قشنگترین شعری که از حفظی چیه؟ حضور ذهن داری؟

گفت: آره. اشعار زیادی بلدم اما دو تا شعر هست که خیلی دوسشون دارم. یکی این شعری که میگه:

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

اون یکی هم همون شعری که میگه:

بین همه عشقای دنیا
عشق است اباالفضل
پور علوی فاتح دل ها
عشق است اباالفضل
زین رو بودش انس میان وی و مادر
زیرا که بود ذکر دل حضرت زهرا
عشق است اباالفضل
عشق است ابالفضل

من خیلی عاشق این تیپ شعرها هستم. مخصوصا دومی.

من که برام خیلی جالب شده بود، ازش پرسیدم: شما مداحی هم میکنی؟

گفت: آره. همین قم دو تا جلسه گاهی شرکت میکنم. یه جا هم تهران گاهی وقتا مخصوصا شبهای شهادت دعوتم میکنن.

گفتم: فقط میخونی؟

گفت: نه. سخنرانی هم میکنم.

گفتم: بیشتر در چه موضوعاتی سخنرانی میکنی؟

گفت: تاریخ اسلام ... گاهی وقتا هم تفسیر میگفتم.

گفتم: موضوعات سیاسی چطور؟ مثلا از بصیرت بگی و از ولایت و این چیزا

گفت: نه چندان. دو سه تا بحث با موضوع ولایت داشتم اما چون دستم پر نبود، فقط شعر و مداحیشو میخوندم.

گفتم: ولایت کی؟ نگو ولایت فقیه که باور نمیکنم!

گفت: نه! چرا دروغ بگم؟ فقط از ولایت و رهبری امیرالمومنین میگفتم. ینی هممون فقط ولایت امیرالمومنین را قبول داریم.

گفتم: چرا نمیگی امام علی؟ چرا دو سه بار گفتی امیرالمومنین؟

گفت: نمیدونم. من بیشتر چیزی که تو اشعارمون بود را تکرار میکردم. یا میگیم حیدر! یا میگیم امیرالمومنین!

گفتم: دروغ نگو دیگه! تو ماشالله عقل داری! مگه میشه صرفا بخاطر اینکه تو شعر اومده .... ؟!

گفت: خیلی خب حالا ... آره ... آخه اگه میگفتیم علی، اسم رهبر هم علی هست و بعدش همین برادرا و خواهرا کلی میکس شعر و نوحه ما را با تصاویر رهبر ایران درست میکردند. گفته بودن فقط بگین حیدر و یا بگین امیرالمومنین که قشنگ مشخص باشه منظور ما کیه؟ و ما فقط یه رهبر داریم! اونم امیرالمومنین هست.

گفتم: عجب! که اینطور ... خب بگذریم. چرا قصد جون آسید رضا کردی؟

گفت: ما قصد جونش نداشتیم.

گفتم: ینی تو نمیخواستی بکشیش که اون روز تو حرم، نوک سوزن آغشته و کثیف به گردنش زدی و بعدش گوشیش برداشتی و الفرار!

گفت: نه. ما فقط میخواستیم ادبش کنیم.

گفتم: مگه چیکار کرده بود؟ اون ممکن بود بمیره اگه ما اقدام پیشگیرانه و به موقع نداشتیم.

گفت: اون یه مدته خیلی حرف گوش نمیده...

گفتم: بسه ... میدونم که میخوای بزنی به جاده خاکی. فقط یه سوال! کی گفته بود ادبش کنین؟


چیزی نگفت اولش.

گفتم: داشتی خوب میومدی! خرابش نکن. فقط یه کلمه بگو کی فرمان زدن آسید رضا را صادر کرد تا رد بشیم و نظر منم بیشتر جلب بشه و به کسی بد نگذره!

گفت: حالم از طرز حرف زدنت بهم میخوره.

گفتم: اشکال نداره. پس جوابمو بده و همش تو حرف بزن تا من چیزی نگم و صدامو نشنوی! کی بود که گفت باید آسید رضا را بزنین؟

با کلی کراهت و ناراحتی یواش گفت: متین! متین گفت!

گفتم: دروغ میگی!

گفت: نه. واقعا خودش گفت.

متین؟!
پسر حاج آقا ؟!
باریک الله!
چه غلطا !
گفته بزنین آسید رضا را ادبش کنین؟
الله اکبر !

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

Kao
Komentar
Udio
morteza @
morteza @
7 god

https://asbe-bokhar.com/specia....l/%D8%AA%D8%AC%D8%B1

image
Kao
Komentar
Udio
avatar

morteza @

Hesam - 1994 اینم بد نیست مطالعه کنی
1 · 0 · Odgovor · 1551387818

Izbriši komentar

Jeste li sigurni da želite izbrisati ovaj komentar?

avatar

Hesam - 1994

لطف کردی جینیس 👍ممنون
1 · 0 · Odgovor · 1551455535

Izbriši komentar

Jeste li sigurni da želite izbrisati ovaj komentar?

avatar

morteza @

قابلی نداشت یه بیست دلاری دیگه برام بکش بیزحمت...
1 · 0 · Odgovor · 1551459840

Izbriši komentar

Jeste li sigurni da želite izbrisati ovaj komentar?

Showing 69 out of 89
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84

Uredi ponudu

Dodajte razinu








Odaberite sliku
Izbrišite svoju razinu
Jeste li sigurni da želite izbrisati ovu razinu?

Recenzije

Kako biste prodali svoj sadržaj i postove, počnite s stvaranjem nekoliko paketa. Monetizacija

Plaćanje novčanikom

Upozorenje o plaćanju

Spremate se kupiti artikle, želite li nastaviti?

Zatražite povrat novca