= ای ساحل آرامشم سوی تو پر میکشم
= از دوریت در آتشم در آتشم یا را
= ای ساحل آرامشم سوی تو پر میکشم
= از دوریت در آتشم در آتشم یا را
= دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
= دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
= یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید
= بر آید, بر آید
= بگشای تربتم را بعد از وفات بنگر
= کز آتش درونم دود از کفن برآید, برآید ,برآید
= بنمای رخ که خلقی واله شوند وحیران
= بگشای لب که فریاد از مرد وزن بر آید
= بنمای رخ که خلقی واله شوند وحیران
= بگشای لب که فریاد از مرد وزن بر آید
= ای ساحل آرامشم سوی تو پر میکشم
= از دوریت در آتشم در آتشم یا را
= ای ساحل آرامشم سوی تو پر میکشم
= از دوریت در آتشم در آتشم یا را
یه زمانی به جمله ((دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید)) بشدت اعتقاد داشتم... شدتی که گاهی باعث میشد برای کارای کوچیکی مثل رنگ کردن ساده یه نقاشی برا اینکه از خط بیرون نزنم یا میانجیگری وسط دعوای بین همبازیا، توی محله یا توی مدرسه، برای جلوگیری از دلگیر شدن کسی، منو سخت به چالش بکشه...
شماره حساب دلتون رو نداشتم تا شادی ها رو براتون واریز کنم ... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
رمزش رو هم نداشتم تا لااقل غمهاتون رو برداشت کنم ... 📤📤
ولی از خودپرداز دلم براتون آرزو کردم!💕
چرخ گردون ، چه بخندد ، چه نخندد ،
تو بخند😅
مشکلی ، گر تو را ، راه ببندد ،
تو بخند😂
غصه ها ، فانی و باقی ، همه زنجیر به هم
گر دلت از ستم و غصه برنجد ،
تو بخند😄
روز و روزگاران به کام
🔴☟☟☟☟
این پیام زیبا را از دیگران دریغ نکنید 😉😊
عید واقعی از آن کسیست که پایان سالش را جشن بگیرد،
نه آغاز سالی که از آن بی خبر است...
"آخر سالتون قشنگ"
بسم الله الرحمن الرحیم
⛔️پسر نوح⛔️
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«فصل سوم»
قسمت: سی و نهم
قم _اداره مرکزی
دیدیم آسید رضا پس از چند دقیقه، اومد و یه خانم با پوشیه هم دنبالش اومد داخل.
نشستن اون طرف تر. اون خانم رو به دیوار نشسته بود و آسید رضا هم رو به طرف ما ! ( آخه این چه طرز برخورده؟ )
اهمیتی ندادم و سلام کردیم و من شروع به صحبت کردم. گفتم: آقا سید میشه لطف کنین بیرون تشریف داشته باشین؟
سید بر خلاف همیشه که خیلی مطیع و سر به راه شده بود، یهو دراومد و گفت: نه جناب! ما رسممون نیست! معنی نداره شما و همکارتون توی اطاق ...
حرفشو قطع کردم و با لحن جدی تر گفتم: فقط روی اطاق منزلتون حساسید یا اگه مثلا اطاق بازجویی اداره باشه اشکال نداره؟!
حرفش نیومد و در حالی که بلند میشد، یه لا اله الا الله غلیظ گفت و از اطاق رفت بیرون ... اما در را باز گذاشت. ما هم حساسیت خرج ندادیم.
رو کردم به خانمه و گفتم: جسارت نباشه خدمتتون. سوالاتی هست که باید شفاف بشه و اتهامات احتمالی را از افراد دور یا اثبات کنیم. اجازه میدید شروع کنم.
در حالی که سرش پایین بود، آرام گفت: بفرمایید!
گفتم: لطفا در همین ابتدای امر، هویتتون را اثبات کنید. لطفا پوشیه را بردارید.
معذب شد اما آروم آروم برداشت و فهمیدیم که زن اولی نیست و خود دومیه.
《🔸خوانندگان محترم!
ادامه مکالمه ما با زن دوم آسید رضا، بسیار مختصر و نکات مهمش را فقط نقل میکنم. وگرنه این شبه بازجویی، حدود ۴۵ دقیقه طول کشید! 》
گفتم: خب راحت باشید. میتونید پوشیه را برگردونید روی چهرتون. اولین سوالم اینه که برادرتون کجا تشریف دارن؟!
آقا ما اینو گفتیم! چشتون روز بد نبینه! از حال خودش داشت بیخود میشد. فورا گفت: داداشم چی شده؟ چه بلایی سرش اومده؟
گفتم: خانم از همین اول کار، ظاهرا حالتون خوش نیستا ! من از شما آدرسش میخوام... اما شما داری پرخاشگری میکنی؟! من الان باید چه فکری درباره شما بکنم؟!
گفت: من روی داداشم حساسم. نمیخوام اتفاقی براش بیفته.
گفتم: بازم ربطی نداشت. لطفا جواب منو بدید.
گفت: دقیق نمیدونم. خیلی وقته خبر ندارم. نمیدونم جامعه المصطفی تموم کرد یا نه؟! باهاش تماس هم که میگیرم، فرصت این حرفا پیش نمیاد.
گفتم: مگه چیکار میکنه و یا میکنید که فرصت نمیکنید؟
گفت: همین کارا و دغدغه های روزمره. آقا داداشم مسئله ای داره؟
گفتم: نمیدونم. فکر نکنم. میخوام بدونم الان کجاست؟ این قلم و کاغذ را بگیرید و آدرس و شمارش را برام بنویسید.
گرفت اما احساس میکردم به زور و با تردید داره مینویسه.
بالاخره نوشت و بهم داد. منم به حیدر دادم و گفتم استعلام کن.
گفتم: به ما خبر دادند که شما در جلساتتون کارهای غیر عرف زیادی انجام میدید. جوری که نه تنها عزاداری محسوب نمیشه، بلکه بیانگر نوعی توحش مسلمین و وهن دین محسوب میشه. اینو تایید میکنید؟
گفت: کدومش تایید میکنم یا نه؟ اینکه وحشی هستم یا اینکه عزاداری میکنم؟
دیدم نه! داره سر بالا جواب میده! گفتم: همین اعمال شدید و انواع لطمه های شدید و گریه های اونجوری و سینه زنی و زنجیر زدن با تیغ و روضه خار و این چیزا ...
گفت: بله . همش را تایید میکنم. همه این کارا را انجام میدم. خللی به امنیت شما و یا کشورتون وارد کرده که الان باید به نیروهای امنیتی جواب بدم؟
گفتم: دقیقا حرف همین جاست. اگر این کشور را از آن خودتون و یا اهل اینجا میدونستید، دلتون به حال فکر و ذهن و رفتار بچه هاش میسوخت و این همه خودآزاری را بینشون به اسم امام حسین ترویج نمیدادید.
گفت: حالا من هیچی. اما منم از وقتی اومدم ایران اینا را یاد گرفتم. ینی میخواید بگید حتی هم وطنانتون که اینجوری عزاداری میکنند هم دلشون برای بچه های خودشون نمیسوزه و دارن اغفالشون میکنن؟
گفتم: شما با یه طلبه و یا یه آدم با اطلاعات عمومی و معمولی صحبت نمیکنید خانم! با دقت بیشتری جواب بدید. حرف من اینه که شما میشینی آموزش میدی! میگی اینجوری خودتونو بزنین ... اینجوری داد و فریاد بکشید ... اینجوری بالا و پایین بدوید و بپرید ... حتی یه جا شیوه کتک زدن به هم توی مجالس روضه هم یاد دادید!
هیچی نگفت!
مشخص بود که انتظار نداشت از جلساتی براش مثال بزنم که با خودش هشت نفر بیشتر نمیشدن!
گفتم: شما دارین از مرحله خودآزاری به مرحله دیگر آزاری در روضه ها و به نام مجلس اهل بیت میرید و ملت بی خبر از همه جا را دنبال خودتون میکشونید!
بازم لال مونی گرفته بود و هیچی نمیگفت!
گفتم: خانم محترم! شما متهم هستید! حتی اثبات جرمتون هم کاری نداره و سه سوت میشه انجام داد. اما یه سوال میپرسم. اگه جواب گرفتم که پامیشم میرم و فعلا شما آزادید تا بعد! که بستگی به ادامه همکاریتون داره! اما اگه سر بالا جواب بدید، دیگه نمیدونم چه اتفاقی بیفته!
بازم ساکت بود!
گفتم: شما دو سال پیاپی سخنران حسینیه رسول اعظم لندن بودید. درسته؟
چیزی نگفت اما چشمای درشتش از پشت پوشیه به من زل زده بود.
گفتم: پس درسته! شما دو سه سال مسئول واحد بانوان هیئت خدام المهدی لندن بودید. درسته؟
دیگه حتی صدای نفس کشیدنش هم نمیومد!
گفتم: شما عضو هیئت تحریریه هم بودید و در منابع تحقیقاتی کتاب *عایشه فاحشه است* دست داشتید. درسته؟
دیگه فکر کنم داشت میمرد.
تیر خلاص را زدم و گفتم: شما تا حالا سه بار هویتتون را عوض کردید. ما تو آسمونا دنبالتون میگشتیم! شما نسبت ............. با یاسر الحبیب کویتی دارید؟! شما کجا و ایران کجا؟ قم کجا؟ اینجا کجا؟!
تا اسم یاسر الحبیب آوردم، یهو از جاش کنده شد و بلند شد ...
ادامه دارد...
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@ mohamadrezahadadpour
این قسمت سایت خالی بود!
گفتیم بیایم هم اولین نفر پرش کنیم هم یه چیزی که شایسته س آپلود کنیم
در همان واپسین دم چشمم خورد به آهنگ یارت نمیشمِ شیلا (تیکه معروفشم اینه " برو برو برو برو برو برو برو برو برو برو" لطفا با ریتم بخونین!
دیدم که زیادی شاده، به درد فضای معنوی اینجا نمیخوره
که یهو چشمم خورد به آهنگ "غوغا تابان" که من عاشق شعرشم و سروده ی رامین مظهر عه!
گفتم نکنه چون خانوم میخونه بازدوستان عزیز تیم مدیریت (که بالغ بر 80 درصد جمعیت فعلی سنترال رو تشکیل میدن) چیز کنن ماعم چیز شیم یهو!
خلاصه بیخیال بانوان شدیم
حسن خرصدا رو رد کردم به عمو پورنگ رسیدم (من واقعا آهنگای عموپورنگو تو گوشیم دارم) گفتم اگه بذارم باز این مرتضی شروع میکنه!اونوخ نمیدونم چجوری باید تمومش کنم!
خلاااااااااااااااااصه! بیخیال همه چی شدم رفتم تو فولدر آهنگای بابام
این آهنگو خیلی خیلی خیلی با شدت و حدت دوس دارم، یاد بچگیام میفتم که میرفتیم شمال و من همش خواب بودم =)))
شماعم باید دوسش داشته باشین!
ماچ پس کله ی همه اونایی که محرمن بهم
بسم الله الرحمن الرحیم
⛔️پسر نوح⛔️
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«فصل سوم»
قسمت: سی و هشتم
قم _در راه منزل آسید رضا
سلام علیکم
علیکم السلام حاجی جان
حال شما؟ خوبی؟
الحمدلله. چه خوبی؟ از وقتی خبر ناهیدو شنیدم خیلی بهم ریختم.
اره متاسفانه. منم خیلی ناراحت شدم.
اصلا فکر نمیکردم اینطوری بره!
اگه خدا لطف نمیکرد، خودتم بدتر از اون میرفتی. بگذریم. چه خبر؟
سلامتی شما. جان؟ امری داشتی؟
عرض میکنم. منزل هستید؟
آره. میایی؟
اگه مزاحم نیستم.
نه بابا . چه مزاحمتی؟ منتظرم.
من خیلی با شما فاصله ندارم. شاید یه ربع.
باشه. تا چایی دم میاد، بیا شما.
زحمت نکن. باشه. یاعلی
یاعلی.
...........................
حیدر باهام بود. هنوز نرفته بود تهران. ازم پرسید: حاجی چرا تا حالا سراغ زن دوم آسید رضا نرفتی؟
با تعجب گفتم: برم چی بگم؟ دلیل رفتنم مثلا باید چی باشه؟!
گفت: مثلا همین که مشکوکیم. من از اولشم به زن دومش مشکوکم.
گفتم: چرا مثل غیر حرفه ای ها حرف میزنی؟ دلیلم برای شک و شبهه باید چی باشه؟ حیدر ما هیچ دلیلی بر علیهش نه داشتیم و نه همین حالا داریم. الان هم فقط برای خالی نبودن عریضه داریم میریم اونجا. وگرنه وقتی نه جرمی مرتکب شده و نه اتهام مهمی بر علیهش هست، برم به زن مردم چی بگم؟ بگم مشکوک میزنی؟!
گفت: این چیز کمیه که جلسات اون یارو تهرونیه را شرکت میکرده؟
گفتم: اومدیم و نمیدونست. اومدیم و از ذاتش خبر نداشت. همینطور که ما خبر نداریم و بخاطر همین گفتم داوود با بچه های تهران ارتباط بگیره و از سر تیمشون پرس و جو کنه. اومدیم و هزارتا دلیل دیگه!
گفت: نمیدونم. درست میگی. اما یه جوریه.
گفتم: اون که اگه بخوایم حساب کنیم همشون یه جورین! والا . اما چند تا کلمه با زن دوم آسید رضا هست که حساست کرده... یکی همین که معرفی شده اون بوده و به آسیدرضا پیشنهاد داده که بره اونو بگیره ... یکی اصالت عراقی داشتنش ... یکی بی کس و کار بودنش ... یکی مبلغ دو آتیشه و مداح و جذاب بودنش ... اینا درسته ... اما حواست باشه که اگه قرار باشه به این چیزا حساس بشیم، باید صد ها آدمو هر شب و هر ساعت بگیریم و بهشون مشکوک بشیم. قبول داری؟
حیدر خندید و گفت: یقین داشتم الکی کار نمیکنی. پس جسارتا ما الان داریم برای چی میریم اونجا؟
اینبار من خندم گرفت و گفتم: من فقط میخوام بدونم و ببینم زنده است یا نه؟
گفت: جان؟؟!!
گفتم: آره. چیه؟ میخوام یهو این زنه، ناهید از آب درنیاد. دنیا که نیست. دیوونه خونه است. یهو میبینی ....... اصلا میخوام بدونم چرا آسید رضا از قتل ناهید، این همه به هم ریخت؟!
گفت: حاجی بهت ایمان دارما. اصلا اولین باره که به یه شیرازی ایمان میارم. اما بذار یه چیزی تو دلمه. اونم بپرسم!
خندیدم و گفتم: جان؟ بگو!
گفت: تو واقعا گول آسید رضا خوردی؟
گفتم: اون گولمون نزد! اون فقط یه چیزی را ازمون مخفی کرد. ما هم دلیلی برای شک و پیگیری این که سید با اون اکانت رابطه داره یا نه، نداشتیم.
گفت: پس چطور صبح مچشو گرفتی؟
گفتم: صادقانه بگم که من فقط حدس زدم. بعد از عشقم که تو حرم ریکاوریم کرد و یه کله زدیم به بدن و چند قدمی راه رفتم، نشستم یه بار از خارج از پرونده به موضوع نگاه کردم. دیدم اگه خودم جای سید رضا باشم، دلم غش میره برای اینکه اون یارو رو ببینم. وقتی اینقدر بهش اعتماد دارم که با اشاره اون پامیشم و میرم زن دوم میگیرم و خیلیم راضیم، چرا نخوام اونو ببینم؟ چرا بهش وابسته نشم؟ چرا دلم نخواد مخفیش کنم؟ چرا حتی وقتی برای زهر چشم گرفتن از من، تا دم مرگ میبرن و برمیگردونن، بازم بهش وفادار نباشم. حالا بالاخره یا از رو ترس و یا از روی هزار تا احساس دیگه ... حالا من یه سوال ازت بپرسم؟
گفت: درخدمتم! امر؟
گفتم: چه خبر؟ بچه مچه چند تا داری؟
خندید و گفت: چشم. ادامه نمیدم...
رفتیم تا رسیدیم خونه آسید رضا. قبل از اینکه بریم داخل، بیسیم زدم و از ماموری که اونجا گذاشته بودم بپرسیدم: چه خبر؟
گفت: هیچی قربان. خبر خاصی نیست.
گفتم: تنهایی؟
گفت: نه. یکی از بچه ها هم همین دور و براست. امری داشتین قربان؟
گفتم: نه. میخواستم بدونم. ما داریم میریم داخل...
بسم الله گفتیم و رفتیم داخل...
آسید رضا با دشداشه بلند و مشکیش اومد استقبال و دعوتمون کرد داخل!
اگه بگم خونش کرده بود حسینیه، باورتون نمیشه! شاید به جرات میتونم بگم عکس های قدیمی و جدید بیش از ۲۰۰ تا آخوند و مجتهد و مرجع عراقی و نجفی و ... از هر حرمی ده تا عکس جذاب ... خلاصه خونشون برای خودش یه آلبوم تاریخ بود!
بهش گفتم: تو شبا چطوری اینجا میخوابی؟ جلوی این همه آدم و عالم و آخوند معذب نیستی؟ ماشالله همشونم یه جوری نگای آدم میکنن که انگار دارن میگن پاشو از خدا بترس و برو توبه کن!
سید خندید و گفت: ای بابا ... من با اینا خیلی حال میکنم. اصلا نمیتونم یه شب دور از خونمون و اینا بخوابم.
گفتم: خیره انشالله! آسید؟
گفت: بفرمایید!
گفتم: جسارتا خانمتون تشریف دارن؟ همسر دومتون؟
گفت: امری باهاشون داشتین؟
گفتم: سوالاتی هست که باید ازشون بپرسم.
گفت: حقیقتش ... والا ...
گفتم: میدونم ممکنه براتون سخت باشه اما قصدم جسارت نیست. چند سوال ساده است.
گفت: نه ... اصلا بحث این حرفا نیست ... چجوری بگم ... باشه ... الان میگم بیان...
گفت و رفت دنبال خانمش ...
ادامه دارد...
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
روشنایی
حذف پاسخ
آیا از حذف این پاسخ اطمینان دارید؟
Mahdi Azimi
حذف پاسخ
آیا از حذف این پاسخ اطمینان دارید؟