CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی
    उन्नत खोज
  • लॉग इन करें
  • पंजीकरण करवाना

  • रात का मोड
  • © {तारीख} CentralClubs Network | مرکز جوامع مجازی
    के बारे में • निर्देशिका • संपर्क करें • डेवलपर्स • गोपनीयता नीति • उपयोग की शर्तें

    चुनना भाषा

  • Bengali
  • Chinese
  • Croatian
  • Danish
  • English
  • Farsi
  • Filipino
  • Hebrew
  • Hindi
  • Indonesian
  • Japanese
  • Korean
  • Persian
  • Swedish
  • Urdu
  • Vietnamese

घड़ी

घड़ी

आयोजन

घटनाओं को ब्राउज़ करें मेरे कार्यक्रम

ब्लॉग

लेख ब्राउज़ करें

बाज़ार

नवीनतम उत्पाद

पृष्ठों

मेरे पन्ने पसंद किए गए पृष्ठ

अधिक

अन्वेषण करना लोकप्रिय लेख खेल नौकरियां ऑफर
घड़ी आयोजन बाज़ार ब्लॉग मेरे पन्ने सभी देखें

खोज करना पदों

Posts

उपयोगकर्ताओं

पृष्ठों

समूह

ब्लॉग

बाज़ार

आयोजन

खेल

नौकरियां

داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 साल

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: چهل و نهم

تهران _ شهر ری

کم کم داشتیم به محله نزدیک میشدیم. از خیابون جلوی شابدوالعظیم رد شدیم. به محض اینکه چشممون به گنبدش افتاد، دو تامون دستمون گذاشتیم رو سینه و سلام کردیم. چقدر حال و هوای اطراف حرم شاه چراغ خودمونو داشت.

خیلی خلوت بود. آخه دیگه نصف شب شده بود و شب جمعه هم نبود که بخواد مثلا اطراف حرم شلوغ پلوغ باشه. وارد یه خیابون شد و سر یه کوچه پارک کرد. پیاده شدیم و وارد کوچه شدیم. چیزی حدود 100 متر داخل کوچه رفتیم. خیلی بافت قدیمی و سنتی خاصی داشت.

دم یه درد ایستاد. یه نگا به این طرف و اون طرف کرد. وقتی خیالش راحتتر شد، آروم چند بار دق الباب کرد. در را زدند و باز شد و رحمان اول به من تعارف کرد و بعدش یا الله گویان وارد خونه شد. وقتی وارد شدیم، در را پشت سرمون بست و به طرف حیاط خونه پیش رفتیم.

یکی دو تا حاج خانم توی حیاط بودن و به اونا سلام کردیم. رحمان پرسید: حاج آقا داخلن؟

خانمی که سنش بیشتر بود گفت: بله پسرم. منتظرتونن!

دو سه تا پله خورد و رفتیم بالا. چند تا کفش اونجا بود که مشخص بود فقط یه نفر داخل اطاق نیست. در اطاق قدیمی را زد و وقتی گفت، بفرمایید! وارد شدیم.

وقتی وارد شدم، خیلی تعجب کردم. دیدم دو سه نفر از بچه های اداره هستن. از بچه های بسیار گل و اصطلاحا بچه پیغمبرهای اداره. اما ... اون چیزی که نظرمو جلب کرد، پیر مرد حدودا 60 یا 65 ساله ای بود که خیلی چهره نورانی داشت!

اونا جلوی ما به احترام بلند شدند و با همشون سلام و علیک کردیم. اما حاج آقا بلند نشد و دقیق تر که نگاه کردم، دیدم پاهاش یه جوریه. بعدش فهمیدم که بنده خدا فلج هستند و با ویلچر این طرف و اون طرف میرن. اما اون لحظه روی تشک نشسته بودند و ما و بچه ها دورشون نشسته بودیم.

یه حال خاصی بر اطاق حاکم بود. یه معنویت خاص. یه حسّ بسیار لذیذ و عزیز. بچه ها شاید باورتون نشه اما الان که دارم تایپ میکنم، اشک تو چشام حلقه زد. کلا حس خیلی خوبی بود.

حاج آقا رو به من کرد و گفت: خوش آمدید! شما باید آقا محمد قد بلند و عینکی و چشم قهوه ای و باهوش و زیرک شیراز باشید. بله؟

هممون خندیدیم. معمولا خودمو برای کسی کوچیک نمیکنم اما اون لحظه دلم خواست بهش بگم و گفتم: کوچیک شمام!

گفت: بزرگوارید. با تعاریفی که بچه ها از شما دارن، برای خیلی ها اسطوره هستید. حتی برای کسانی که هویت شما را نمیشناسن اما دلداده شما هستند.

گفتم: آواز دهل شنیدن از دور خوش است. ارادتمندم.

گفت: اینجا همه از خود هستند. بقیه برادرا را که میشناسید.

گفتم: بله. همشون از خوبان و کاربلدهای اداره هستند.

گفت: خب الحمدلله. ظاهرا هنوز شام نخوردید. من معمولا شبهای زمستون چیزی نمتونم بخورم. ولی برای شما و آقا رحمان، حاج خانم شام آماده کردن. الان میل میفرمایید یا اول گفتگو کنیم؟

گفتم: راضی به زحمت نبودم. میل ندارم. ممنونم. تو زحمت افتادید.

گفت: میل نداشتنتون کاملا طبیعیه. شما دموی هستید. یک دموی مدیر و فعال و داغ! اگر برخوردی مثل امشب پیش بیاد براتون، بهم میریزید و احتمالا اولین جایی که اذیت میشه، معدتون هست. حالا فرصت زیاده برای این صحبت ها. ولی حداقل الان این دمنوش حاج خانم ما را میل کنید. یه کم بهتر میشید.

شاید خوشمزه ترین دمنوش عمرم در اون لحظه در یه لیوان کمر باریک خوردم. جاتون خالی.

همه ساکت بودن و فقط حاج آقا صحبت میکرد. چیزی حدود دو ساعت دور هم بودیم و حرف زدیم. اما من فقط جاهای مهمترشو میگم:

حاج آقا گفت: «ببینید آقا محمد! سالها پیش، وقتی تازه داشت هسته های رصد و کنترل و مبارزه با انحرافات مذهبی در اداره به صورت علمی تر و کاملتر شکل میگرفت، قرار شد یه پنبه زنی اساسی و حساس درون سازمانی هم در این زمینه صورت بگیره... خب بودند عده ای که شناسایی شدن و باهاشون برخورد شد ...

اما یه عده به هر قیمتی بود، موندند. اما نه موندنی که امیدی به تحول و یا درست شدنشون باشه. بلکه اونا به نوعی که برای خیلیا جای سوال بود، توی لاک خودشون رفتند اما مشخص بود که بیکار نیستند.

به جای ما که تمام عمر و جون و سلامتیمون گرفتیم کف دست و شب و روزمون رو پای این پرونده و اون پروژه صرف کردیم، اونا لابی ها و روابط یابی و کادر سازی کردند. تمام وقت و هزینه بیت المال را خرج شناسایی و کلاس ها و روابط با آقای س.ح کردند. شده بود قطب علمی و سازمانیشون... با اینکه دیگه سالها تو سازمان نبود، اما جوری تربیت کرده بود که سالها و حتی ......... ادامه داشت .... تا سال ... که پای قتل های .....................................»

من فقط و فقط دهنم باز و بازتر میشد. تحلیل و جریان شناسی که داشت نقل میکرد، خیلی به واقع نزدیک تر از اون چیزایی بود که از بقیه شنیده بودم و خودم به ذهنم اومده بود.

ادامه داد و گفت: «تا اینکه دور افتاد دستشون. تعدادشون هم کم نبود. شروع به نوشتن و نهادینه کردن ایده های خودشون کردند ............ عده خاص و معدودی که توی تیم اونا بودند، ماموریت های خارج از کشورشون را صرف تحصیل و ارتباط با بنگاه های علمی دنیا کردند با اینکه خلاف قانون بود و اگه بقیه این کارو میکردند، پدر پدر جدشونو در میاوردند...

یه نمونش همین بابایی که امشب با شما اون برخوردو کرد. قطعا میشناسیش. این بابا سن و سالش از منم بیشتره اما برای چهارمین سال، تمدیدش کردن و نه تنها بازنشستگی پیش از موعد، بلکه الان چهارمین سال تمدید قراردادش بعد از بازنشستگیش هست!»

گفتم: نفعش از این پرونده چیه؟

گفت: ما از وقتی یادمونه، این بابا همیشه صاحاب این سوژه بوده و جدیدا فهمیدیم که حتی یک برگ گزارش در طول هفت سال اخیر، از دفتر این بابا به مقامات نرسیده. با اینکه بقیه کارگروه ها گزارشات درست و دقیقی میدادند، اما با نفوذی که این داره، اتفاق خوب و موثری در نتیجه این پرونده رخ نمیده!

گفتم: به کی وصله؟

گفت: از بالا نمیدونیم ... اما از پایین، با تمام سوژه های پرونده شما ارتباط نزدیک داره!

گفتم: جسارتا اسناد این ارتباطات موجوده؟

گفت: خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش بکنید!

خیلی جا خوردم ...

گفتم: الان میخواید چیکار کنید؟

گفت: ببین پسرم! من و رحمان و این سه چهار بزرگوار، حاضریم به شما کمک بدیم که این پرونده ختم به جاهای خوب و موثری بشه!

گفتم: ینی چی؟ متوجه نمیشم!

گفت: این جریانی که تو دست روش گذاشتی، با این مسیر به جایی نمیرسه! خیلی ها درگیرش هستند. بهتره بگم خیلیا آلودش شدند. منظورم از خیلیا از مذهبی ها و بدنه حزب اللهی کشور هست. از بعضی از علما و حوزه های علمیه که متاسفانه شدیدا دارن بندو به آب میدن گرفته تا بچه مذهبی هایی که دلشون از امام جمعه شهر و سپاه و نیروهای ارزشی گرفته و دنبال یه آقا بالاسر باحال و مثلا باکرامت میگردن که زیر علمش سینه بزنن! مگر اینکه اسناد و مدارک معتبرتری برای شورای عالی امنیت ملی بتونیم فراهم کنیم.

گفتم: ینی اینقدر از اداره و بچه های خودمون ناامید هستید؟

گفت: به هیچ وجه! اشتباه نکن! این حرکتی که دارم توضیح میدم، دقیقا از درون خود اداره و توسط یچه های گل انقلابی و جوون های باسواد و با انگیزه مثل خودت داره مدیریت میشه. اما الان صلاح بر این هست که پرونده از خود مقامات ما اونجا نره. بلکه از طریق دیگه ای که بعدا برات میگم، به شورای عالی امنیت ملی برسه!

قصه خیلی برام مهیج و جالبتر شد.

احساس میکردم خون تازه داره توی رگام میجوشه و حرکت میکنه!

احساس میکردم باید دست به یک حجامت خونین زد و علف های هرز انقلاب را از باغچه دین و اعتقاد مردم کَند و دور انداخت!

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
Sargarmi
Sargarmi
7 साल

ساعت جدید یا قدیم ؟؟

بزودی در سراسر کشور😀😀

पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
Sargarmi
Sargarmi
7 साल

روز قلدران پیژامه پوش و روز پدر مبارک

image
पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
avatar

morteza @

^_^ Faeze اولشو با توئه
1 · 0 · 1555113415
4 जवाब

टिप्पणी हटाएं

क्या आप वाकई इस टिप्पणी को हटाना चाहते हैं?

محمد جواد شکری زاده
محمد جواد شکری زاده
7 साल

Aminah:
جوراب لایق یک مرد نیست...
برایتان کفشهایی از جنس طلا هدیه باید داد
که لایق مهربانی هایتان باشد
تا بپوشید و مردانه قدم بر دارید چون
شمایید که تکیه گاه و ستون هر خانه اید
با وجود شماست که خانواده پا بر جاست
تا شما نباشید پای هر زنی لنگ میزند
زندگی با وجود شما قشنگ است...
روز پدر و مرد مبارک

पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
محمد جواد شکری زاده
محمد جواد شکری زاده
7 साल

میلاد اسدالله الغالب،غالب کل غالب امیرالمومنین علی علیه السلام مبارک باد

image
पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 साल

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: چهل و هشتم

تهران _ سوار ماشین

اولین بارم نبود که چوب مصلحت میخوردم و نمیدونستم دقیقا چی به چیه؟ و چرا من نمیفهمم؟ و این چیزی که میگن، کجای قرآن و حدیث و پیر و پیغمبر گفته شده؟ کاش به اندازه ای که بین آروق و پاک کردن دندوناش احادیث مربوط به خوراک و خانواده و این چیزا تحویلم میداد، بهم میگفت که دلیلش چیه و چرا خیلی شیک و مجلسی باید پرونده ای را تحویل بدم و حرفی هم نزنم و اطاعت قانونی و سازمانی محض داشته باشم، اما خودم و خودش میدونیم که هنوز حتی به نیمه هم نرسیده و کلی کار داره؟

یه شیشه آب معدنی دست حیدر بود. گرفتم و دو سه تا قلپ خوردم. حیدر گفت: حاجی شما شام هم نخوردی! میترسم باز معدتون ناراحت بشه ها!

نگاش کردم و در حالی که خیلی فکرم مشغول بود، بهش گفتم: اینجوری حرف زدنت منو یاد عمار میندازه. تو کل سالهای خدمتم، فقط عمار بود که حواسش به همه چیز من بود و تر و خشکم میکرد.

حیدر گفت: همین که شیرازه؟ اون شب تلفنی با آسید رضا حرف زد و آرومش کرد؟

گفتم: آره ... رحمان کی میرسیم؟

رحمان گفت: دو سه دقیقه دیگه ایشالله ...

رسیدیم و حیدر پیاده شد. دید من پیاده نشدم. گفت: حاجی شما جایی میرین؟

گفتم: تو همین جا باش. داوود هم داشته باش تا من برگردم.

اینو گفتیم و با رحمان راه افتادیم.

وقتی هفت هشت دقیقه ای تو راه بودیم، به رحمان گفتم: خب؟ نگفتی! کجا داریم میریم؟

رحمان که انگار از همین سوالا میترسید و دعا میکرده که نپرسم، گفت: جای بدی نیست. ببخشید که خیلی نمیتونم توضیح بدم. اما بنظرم نقش تعیین کننده ای در ادامه مسیرمون در این پرونده داره!

نمیدونم اون لحظه چرا این حرفو زدم و دقیقا تو چه فکری بودم اما پرسیدم: رحمان من شنیدم تو سر این پرونده خودتو به آب و آتیش زدی! در عین حالی که محتاطی، اما همه زندگیتو سر این پرونده گرفتی کف دست! چرا؟ اگه چیزی هست و احساس خاصی در نقطه خاصی در این پرونده داری، بهتره بدونم!

رحمان یه کم رنگش قرمز شد و بعد از یکی دو دقیقه سکوت گفت: «ابدا انتظار شنیدن این حرف و سوال را حداقل الان از شما نداشتم! من تیر و ترکش خورده همین جریانم. وقتی هنوز این جریانات تکفیری شیعه مد نبود، منتهی الیه انحراف بچه حزب اللهی ها انجمن حجتیه شدن بود. همین حالا هم آبشخور خیلی از اینا همون انجمن هست. دیگه من اینا را به شما نباید بگم. شما ماشالله خودت استادی.

اما ... گویا همون زمان، یه جریانی در اداره راه افتاد که اگه کسی را میخواستن بزنن و یا بایکوت کنن و چیزی علیهش نداشتن، باید یه جوری وصلش میکردن به این جریان! مثلا یا میگفتن رابطه داره ... یا میگفتن دلسوزی بی جا داره ... یا میگفتن معلوم نیست با جمهوری اسلامیه یا با اونا ... من باباهای زیادی دیدم که با این برچسب ها اولش منزوی شدن ... بعدش هر روز پیرتر شدن ... بعدشم سنوات ارفاقی و نهایتا خونه نشین شدند!»

گفتم: الان تو میخوای این بساط را از اداره خودمون جمع کنی؟ مگه هنوز این جورین؟

گفت: نه خدا را شکر ... جمع شد ... همون موقع ها که خیالشون از بابت یه عده ای راحت شد، جمعش کردن. من با اصل این تفکر مشکل دارم!

دیدم داریم میریم پایین شهر! کم کم داشت تابلو شهر ری پیدا میشد. گفتم: خب الان داریم کجا میریم؟ شهر ری؟

گفت: آره ... پشت شابدالعظیم یه محله ای هست... اونجا کار داریم. داریم میریم اونجا.

دیگه من چیزی نگفتم. یادم به خانمم افتاد. گوشیمو درآوردم و نوشتم: بیداری؟

نوشت: جانم!

نوشتم: یه کم لیچار بارم میکنی که ذوقت کنم؟

نوشت: لیچارم نمیاد این موقع شب!

نوشتم: مثلا باید چه موقع باشه که لیچارت بیاد؟

نوشت: ولن کن حالا . چرا جوابم ندادی وقتی زنگ زدم؟

نوشتم: حالم خوب نبود.

نوشت: میدونستم. اصلا به خاطر همین زنگ زدم.

نوشتم: مگه قبلش میدونستی که حالم بده؟

نوشت: آره. به دلم افتاده بود.

نوشتم: اگه راست میگی، الان دلم چی میخواد و حالم چطوریه؟

نوشت: صلوات بفرست! راستی محمد کی میایی؟

نوشتم: نمیدونم. الان دارم میرم جایی. استراحت کن شما.

نوشت: درد داریم که اینموقع شب بیداریم ... ورنه هر آدم عاقل سر شب میخوابد!

نوشتم: لابد دردت منم! ببخشید دیگه! آپشن دیگه ای نداشتیم.

نوشت: اون که بعله. راستی بابام سلام رسوند!

به محض دیدن کلمه باباش، وسط اون همه فکر و ناامیدی و استرس، خندم گرفت!

بعدش خودش نوشت: زهر انار! برو از مرحوم بابای خودت بخند!

نوشتم: خدا روحت شاد کنه که روحمو شاد کردی!

نوشت: خدا اموات شما هم بیامرزه!

بازم خندم گرفت. نوشتم: کاری نداری؟


نوشت: مثلا کار داشته باشم. یه وخ خدایی نکرده کشور بهم نمیریزه؟ جناب!

نوشتم: همیشه به محض اینکه باهات خدافظی میکنم، دوباره استرس کار میگیرتم!

نوشت: حالا اگه دوباره نمیخندی، بابام هنوز دنبال وردست میگرده ها. بگم دنبال کسی نباشه؟

نوشتم: تو روح خودت و بابات!

نوشت: خیلی بیشعوری!

نوشتم: ما بیشتر!

تموم شد ...

رفت لالا کنه ...

اما من بیدار ...

و دوباره استرس و نامیدی از ادامه پرونده اومد سراغم...

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
avatar

محمد جواد شکری زاده

خدا لعنتت کنه س ح یا همون سعید حجاریان تئورسین
دوم خردادی
1 · 0 · जवाब · 1553274357

टिप्पणी हटाएं

क्या आप वाकई इस टिप्पणी को हटाना चाहते हैं?

داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 साल

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: چهل و هفتم

تهران _ ستاد

گفت: نمیدونم از چی حرف میزنی اما معمولا از آدمایی که به چشمام زل میزنن و حرفشونو اینجوری و با این لحن به زبون میارن بدم میاد.

گفتم: من که برگ ماموریت ندارم و ظاهرا خودتون که سرتیم این پروژه بودید تایید نکردین و اگه هم حتی تا الان توی کارتابلتون باشه، بعیده که تایید کنین. پس الان از چی نگرانین؟!

گفت: از چیزی نگران نیستم الحمدلله. نگران تو هستم‌. نگران اینکه بزنی همه چیزو خراب کنی. اینجا تهرونه! دلیل نمیشه هنوز از دهاتتون نیومدی، گرد و خاک کنی.

گفتم: من گرد و خاک کردم؟ کو؟ همین که نیرو فرستادم برای استعلام پرونده یه از خدا بی خبر، شما به این میگی گرد و خاک؟!

گفت: کافیه دیگه. اینجا حساب کتاب داره.نمیخوام ...

حرفشو قطع کردم و گفتم: اگه کاری خلاف اصول و ضوابط سازمانی انجام دادم، لطفا برخورد کنین و پای همه چیزشم هستم. اما اگه منظورتون از حساب و کتاب چیز دیگه است، خوب به ما هم بگین بدونیم!

با حالتی که ینی همینه که هست، گفت: چایی نمیفرمایید؟

با حالتی که ینی تا چشات کور شه، گفتم: صرف شده!

گفتم: من دنبال پروندم بودم تا اینکه رسید به این خانمه و دو سه تا آخوند و مداحی که دور و برش هستند. الان ینی میگین دنبال نکنم؟ جواب سلسله مراتبمو کی میده؟

گفت: قرار نیست پرونده ول بشه رو زمین. خودم هستم. بقیه هم هستن. شما به یه پرونده مهم تر در خود شیراز مشغول میشین! لطفا فکر بد نکن.

گفتم: الان شما بگو چه فکر خوبی بکنم؟

گفت: شما خسته ای. یه هفته تشویقی مهمون من! بفرمایید... بازم از زحماتتون تشکر میکنم...

مثل کاغذ مچاله شده اما با زبون چرب و نرم از اطاقش انداختم بیرون!

خب بچه نیستم که بخوام احساساتی بشم و ندونم چیکار کنم؟ اما خداوکیلی دیگه واقعا قفل کرده بودم. نمیدونستم چه غلطی باید بکنم؟

رفتم پایین ... در حالی که اصلا متوجه سلام و علیک و حرفای اطرافیانم نبودم. رفتم پارکینگ و با کمال تعجب و وقاحت دیدم که دیگه حتی ماشینی که منو آورده بود، در اختیارم نبود!

خدایا ینی میشه یهویی ... ظرف مدت کمتر از دو ساعت ... همه چیز به فنا بره و طرف، در حالی که لای دندوناشو تمیز میکرد، از هستی ساقطمون بکنه؟!

همش حرفاش مثل پتک تو سرم بود! مخصوصا اونجاش که گفت: تیپ و شیوه برخورد شما با مسائل، خلاف تدبیر سازمانی این روزهای ماست... شما حداقلِ اعتدال را هم در مدیریت سوژه ها رعایت نمیکنین... سرتو میندازی پایین و چنان گازشو میگیری که هر که ندونه فکر میکنه سال ۵۷ هست!!

داشتم دیوونه میشدم. نمیدونستم این بابا با خودش چند چنده؟ حتی اگه بگم در اون لحظات، برای دقایقی در همه چیز خودم شک کردم شاید باورتون نشه! گفتم شاید واقعا روش من ایرادی داره و یا مشکل از تیپ مدیریت من توی پرونده هام هست! چه میدونستم ماجرا چیه؟

وقتی به خودم اومدم، دم درِ ستاد بودم. سرگردان و پر از ابهام و بی پناه و آواره!

گوشیمو آوردم بیرون و یه اسنپ گرفتم که برگردم. توی راه هم همش فکر میکردم. خانمم تماس گرفت اما چون فکر و ذهنم اینجاها نبود جوابش ندادم و فقط براش نوشتم: مشغولم ... بعدا تماس میگیرم.

رسیدم. پیاده شدم و کلید انداختم و رفتم بالا. با صحنه ای روبرو شدم که اصلا نه میشه گفت و نه میشه باور کرد! دیدم دو نفر اومدن و دارن کارای انتقال سیستم و تجهیزات و کل منزل را از حیدر و رحمان انجام میدن!!

دلم میخواست کینه ویتی کمان و متین و فائقه و راحله و همه کس و کارشون سر اون دو بزرگوار در بیارم و گرونشون خورد کنم. اما اونا که تقصیری نداشتند. مامور بودن و معذور! خیلی هم رفتارشون محترمانه بود.

حیدر و رحمان اومدن سراغ من. حیدر گفت: حاجی چه خبره اینجا؟ تکلیف چیه؟

سکوت کرده بودم و چیزی نگفتم.

رحمان گفت: حاجی باید باهاتون صحبت کنم. راستی ما شام نخوردیم. موافقید بریم یه وری و صحبت کنیم؟

بازم حرفی نزدم.

حیدر به رحمان گفت: وقت گیر آوردی! من که اصلا به خودتم مشکوکم. رفتی مرکز اسناد ...... چی گفتی و چطوری برخورد کردی که امشب عذر هممونو خواستن؟!

رحمان به حیدر توجه نکرد و بازم به من گفت: حاجی لطفا به من گوش بدید. اینجا را آقا حیدر و من تحویل میدیم. بعدش من باهاتون کار واجب دارم. حاجی با منید؟ حاجی با شمام!

لبمو آروم باز کردم و گفتم: جمع کنین. همین امشب از اینجا میریم. آقا رحمان شما بفرمایید. من و حیدر همین امشب دربست میگیریم و میریم قم!

حیدر پا شد و گفت: من رفتم کیفامونو بردارم. بهتر. میریم. خلایق هر چه لایق. راستی حاجی به داوود چی بگم؟ اون هنوز توی موقعیته!

رحمان پرید وسط حرفشو رو به من گفت: حاجی گوش بده یه لحظه! به داوود چیزی نگین. اما با شما همین حالا کار واجب دارم!

وقتی حیدر رفت وسایلمون جمع کنه، رحمان پاشد اومد زانو زد کنار صندلی من و گفت: حاجی همه چیز قابل حدس بود. لطفا به من اعتماد کنین. باید بریم امشب یه نفرو ببینیم. به امام حسین قسم الان وقتشه و منتظرتونه.

گفتم: چی داری میگی؟ کی؟

گفت: نمیشناسینش! همین حالا منتظرتونه. باید بریم. اگه تنها بریم بهتره. من یه خونه سراغ دارم و حیدرو اونجا پیاده میکنیم و خودمون میریم سر قرار! تو رو به امام حسین نگو نه!

موندم چی بگم؟

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
محمد جواد شکری زاده
محمد جواد شکری زاده
7 साल

کاکو ناموسا تنها موفقیت من در سال ۹۷ این بود که زنده موندم😂😂😂

पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
avatar

^_^ Faeze

بمیرم برا غربتت که خودت پست میذاری خودتم لایک میکنی =))
4 · 0 · जवाब · 1552853379

टिप्पणी हटाएं

क्या आप वाकई इस टिप्पणी को हटाना चाहते हैं?

avatar

محمد جواد شکری زاده

چیکار کنیم دیگه
2 · 0 · जवाब · 1552938081

टिप्पणी हटाएं

क्या आप वाकई इस टिप्पणी को हटाना चाहते हैं?

avatar

^_^ Faeze

تو نباس کاری کنی،عظیمی باید یه فکری بکنه
0 · 0 · जवाब · 1553190296

टिप्पणी हटाएं

क्या आप वाकई इस टिप्पणी को हटाना चाहते हैं?

Sargarmi
Sargarmi
7 साल

مولانا : مرغ باغ ملکوتم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم

#مولانا #مرغ باغ ملکوتم

पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
avatar

Sargarmi

ای خوش ان روز ک پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
2 · 0 · जवाब · 1552849510

टिप्पणी हटाएं

क्या आप वाकई इस टिप्पणी को हटाना चाहते हैं?

avatar

محمد جواد شکری زاده

زودی باش ببینم چطوری پرواز میکنی😅😅
2 · 0 · जवाब · 1552850496

टिप्पणी हटाएं

क्या आप वाकई इस टिप्पणी को हटाना चाहते हैं?

avatar

Sargarmi

با هواپیما 😀😀
2 · 0 · जवाब · 1552893091

टिप्पणी हटाएं

क्या आप वाकई इस टिप्पणी को हटाना चाहते हैं?

داستان های ناب خواندنی
داستان های ناب خواندنی
7 साल

بسم الله الرحمن الرحیم

⛔️پسر نوح⛔️

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«فصل سوم»

قسمت: چهل و ششم

تهران_ دفتر کار

همین طور که با حیدر و رحمان نسکافه میخوردیم و حرف میزدیم، رفتم رو خط بچه های کنترل راحله. گفتم: حواسون جمع باشه. از حالا به بعد فکر کنین دشمن هوشیاره و خبر داره که مراقبشین. ای چه بسا تا حالا هم فهمیده باشه. اولین خطا و اشتباه ممکنه دودمان همه را به باد بده.

به رحمان گفتم: از طریق سرچ داخلی سازمان ها دنبال اسناد و مدارک راحله گشتی دیگه؟!

رحمان گفت: راه دیگه ای نداشتم.

گفتم: پس خیلی هم فوری جوابت ندادند؟

گفت: نه اصلا همین شد که معطل شدم.

رفتم رو خط داوود گفتم: کجایی؟

گفت: الف داره برمیگرده خونه. توی همون مسیره.

گفتم: آره. میبینمش. پرسیدم تو کجایی؟

گفت: من جلوتر از خودشم.

گفتم: داوود لازم بود بشینی مُخِ دختره توی کافی شاپو به کار بگیری؟ (متوجه نیستی که من بعدا توی نقل این چیزا دچار ممیزی و حرف و حدیث میشم؟!)

گفت: احساس میکردم چشم دنبالمه. راهی به جز کافی شاپ نداشتم. حواسمم که به سوژه ها بود. ردیاب هم که از شلوغی تصادف استفاده کرده بودم و نصب شده بود. وقت نماز و عبادت پروردگار هم نبود که بخوام بزنم مسجد و حسینیه. حاجی باید دود میشدم برم هوا؟

گفتم: خیلی خب حالا ! فعلا ... حواست جمع باشه. ببین حد فاصل امشب تا پس فرداشب که میلاد حضرت زهراست، کجاها برنامه داره و کیا باهاش ارتباط میگیرن؟!

با شیطنت گفت: چشم ... حاجی دیگه کافی شاپ نرم اگه لازم شد؟

گفتم: دهن منو وا نکن! یاعلی.

به رحمان گفتم بیا حالات مختلف رو حساب کتاب کنیم ببینیم به چی میرسیم؟

نشستیم و یه کاغذ برداشتم و شروع کردم: این که چیزی نیست، از سه حال خارج نیست ...

به محض اینکه اینو گفتم، تلفنی که فقط از اداره تماس گرفته میشه به صدا دراومد. همینجور که با رحمان حرف میزدم، حواسم بود که حیدر به اون پشت خطیه میگفت: سلام ... تشکر ... بله قربان! ... خواهش میکنم ... بله... تشریف دارن ... گوشی حضورتون باشه ... التماس دعا...
نگاش کردم ... آروم و جوری که صداش اون طرف نره گفت: از دفتر ویتی کمانه!

مثل فنر از سر جام بلند شدم و رفتم پشت خط!
سلام علیکم ... احوال شما؟ تشکر! خواهش میکنم ... زنده باشید ... نه ... این حرفا چیه؟ بله ... بله ... بله ... چشم ... کی خدمت برسم؟ شاید حدودا دو ساعت دیگه قطعی اونجا باشم ... چشم ... سایه عالی مستدام ... خدانگهدار !

حیدر و رحمان چشماشون گرد و نگران ... به من زل زده بودند. گفتم: جمله دستوری «آب دستتونه بذارین زمین ... حتی به کسی دیگه هم ندید ... تشریف بیارین خدمتتون باشیم!» چه معنی میتونه داشته باشه؟

حیدر و رحمان هیچی نگفتند! احساسم بهم آلارم دردسر میداد و گفتم قطعا برای گزارش و سلام و علیک و اینا نیست! چی میتونه باشه؟

تجربم جوری شده که وقتی تماس میگیرن و اینجور ادبیاتی به کار میبرن، ینی چی؟ منم تپش قلب نمیگیرم. تپش قلب مال دهه اول خدمتم بود. دیگه الان فقط ذهنم مشغول میشه.

همینجوری که آماده میشدم، به حیدر گفتم: چشم رو هم نمیذاری ... آمار تمام تماس ها و پیاما و ارتباطات همشونو میخوام. البته اگه برگشتم. اگه هم برنگشتم ... نمیدونم ... بازم بازی همینه ... بعیده کسی دیگه هم بیاد، شکل بازی عوض بشه!

حیدر با تعجب و نگرانی گفت: چرا اینجوری میگی حاجی؟!

گفتم: بالاخره دنیاست! وقتی از اولش حکم و ابلاغ مکتوب برای این مرحله بهم ندادند، باید حدس میزدم ممکنه به خِنِسی بخوریم! حالا توکل بر خدا ...

خدافظی کردم و رفتم...

تو راه داشتم همه چیزو چک میکردم. اصلا متوجه گذر زمان نشدم. از چک کردن آیدی و گروه های مرتبط با آسیدرضا و اون ده نفره گرفته تا کانال های منسوب به بیت حاج آقا و...

محتوای اصلی کانالها جوری بود که در حرکت هماهنگ، خبر دستگیری و مثلا مظلومیت متین و دار و دسته اش را کار میکردند.

به فائقه و حرفاش فکر میکردم ...
به ناهید و جنازش و اینقدر کتوم بودن حقیقتش ...
به متین و آسید رضا ...
به راحله و الف و ب و جیم و کوفت و زهر مار ...
به راننده های همه کاره و حرفه ای ...
به همه چیز ...

یهو یاد خانمم افتادم ...

گوشیو برداشتم و زنگ زدم:

(پیشواز گل ارکیده گذاشته بود)

گفتم: الو ...

گفت: به به ! امنیت ملی! احوال شما؟ یادی از رعیت کردین!

گفتم: قربون خودت و لیچار بار کردنات!

گفت: اِ اِ ... نگو تو رو قرآن... یه وقت برادرا میشنون و ارکان امنیتی کشور میلنگه!

گفتم: فدای یه تار موت!

(حالا اگه نمیگین دنبالشو تعریف کن وگرنه ملت فکرش هزار جا میره، اجازه بدید از نقل بقیش بگذریم...)

آخرش گفتم: دلم باز شد... خدا دلت آروم کنه!

گفت: دل من فقط با تو آروم میشه بَت من! کی ایشالله ...؟

گفتم: خدا کریمه ... خیلی طول نمیکشه ...

خدافظی کردیم ...

رسیدم دفتر مرکزی ... داخل شدم و رفتم بالا ...

وارد دفتر همونی شدم که حیدر گوش بریده بهش میگه ویتی کمان!

مسئول دفترش هماهنگ کرد و رفتم داخل!

دیدم بنده خدا داره غذا میخوره... سلام و علیک کردیم ... تعارفم کرد ... گفتم: ممنونم ... نوش جان ... صرف شده... بفرمایید شما ...

گفت: در حدیث داریم که غذا را با بقیه تقسیم کن و تنهایی نخور ... یه حدیث دیگم داریم که میفرماد: وقتی کسی داره غذا میخوره، بهش نگا نکنین!

لبخند زدم و گفتم: نوش جان!

همینطور که غذا میجوید، گفت: خب؟ چه خبر؟ از شیراز چه خبر؟ اهل بیت چطورن؟

کلا وقتی کسی داره چیز میخوره و وسطشم حرف میزنه، حالم بهم میخوره! نمیدونم چرا حدیث * وقتی دارین غذا میخورین، حرف نزنین* را نشنیده بود و رعایت نمیکرد!

گفتم: الحمدلله ... بی خبر نیستم. تشکر

وقتی میخواس آب بخوره، گفت: چند وقته قم بودی؟ منظورم اینه که چند وقته از شیراز اومدی؟

گفتم: حداقل سه چهار هفته هست ... شایدم بیشتر ...

بلانسبت شما یه آروق کوچیک زد و گفت: این اصلا خوب نیست که همش درگیر کار باشین و خانواده تون فراموش بشن! اساس جامعه ما خانواده ها هستن! ( فقط یه ربع از خانواده برام گفت!)

گفتم: همینطوره. چشم.

بعدش چیزی نگفتم که بازم دست نگیره و یه ساعت برام با آروق روضه نخونه و لای دندوناشو تمیز نکنه!

انگشت مبارکش گذاشت روی شاسی و دستور آوردن دو تا چایی لیوانی کم رنگ داد!

حرصم گرفته بود. باید یه جوری خودمو تخلیه میکردم. گفتم: حاج آقا جسارتا در روایت اسمی از چایی نیومده؟ حدیثی چیزی دربارش نداریم؟

جدی گرفت. گفت: سوال خوبیه. تا حالا دربارش تدبر نکرده بودم! چایی ... البته ماده نوظهوری نیست و گیاه هست و قطعا قبلا هم بوده ... مراجعه خاصی در این باب نداشتم ...

بعد پاشد اومد جلوم نشست و گفت: من از اولشم به خاطر همین مسائل بنیادین خانواده با نقل و انتقال برادرا به این طرف و اون طرف مخالف بوده و هستم.

فقط میتونستم بگم: بعله ... درسته ...

گفت: برگرد ... برو شیراز ... برو وقتی زمینه رتبه و جایگاه شغلیت اینجا درست شد، برگرد... میگم باهات همکاری کنند و زود خلاصت کنن که به اهل بیتت برسی! هماهنگیش با من ...

دوزاریم افتاد !!

دندونام که داشت روی هم فشرده میشد را آزاد کردم و بهش زل زدم و گفتم: همونطور که هماهنگی کردین که پرونده راحله به دستمون نرسه؟!

فقط زل زد به چشمام ...
منم چشم از چشماش برنداشتم ...

ادامه دارد...

#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه

@mohamadrezahadadpour

पसंद करना
टिप्पणी
शेयर करना
Showing 64 out of 89
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79

ऑफ़र संपादित करें

टियर जोड़ें








एक छवि चुनें
अपना स्तर हटाएं
क्या आप वाकई इस स्तर को हटाना चाहते हैं?

समीक्षा

अपनी सामग्री और पोस्ट बेचने के लिए, कुछ पैकेज बनाकर शुरुआत करें। मुद्रीकरण

वॉलेट से भुगतान करें

भुगतान चेतावनी

आप आइटम खरीदने वाले हैं, क्या आप आगे बढ़ना चाहते हैं?

भुगतान वापस करने का अनु्रोध करें